جلسه اول از سلسله جلسات شرح زیارت جامعه کبیره در سال 1404
در روایاتِ مربوط به اهلبیت علیهمالسلام، شواهد متعدّد و صریحی بر وجودِ امتحان آمده است. اگر بنا باشد همهٔ آنها به تفصیل نقل و تحلیل شود، سخن به درازا میکشد؛ ازاینرو، به اشاره بسنده میشود.در «روایت معراج» نقل شده است که خداوند در مقامِ خطاب به رسولِ خود، حضرت محمد بن عبدالله صلیاللهعلیهوآله، پس از بیانِ مطالب فراوان، چنین میفرماید که: «ما برادر تو، پسرعموی تو و وصیّ تو، علیبنابیطالب را به بلاهای سخت امتحان میکنیم.» این تصریح، نشان میدهد که «امتحان»، در حقّ اهلبیت علیهمالسلام نیز جریان دارد.
آنچه در این مقاله خواهید خواند:
- محور بحث و پیشینهٔ جلسات
- ملاک دینی بودن یک مسئله
- خطای قرار دادنِ عبادات در کنار ولایت
- جایگاه «بصائر الدرجات» و تأکید بر شعاع ولایت
- فراز «فبلغ اللهُ بِکُمْ…» در زیارت جامعه
- کمال اهلبیت و مسئلهٔ امتحان
- شواهد قرآنی بر امتحان انبیا و جمع آن با کمال
- روایاتِ امتحان اهلبیت علیهمالسلام
- پرسش از معنای «فبلغ اللهُ بِکُمْ…»
- جایگاه نوری اهلبیت در آغاز آفرینش
- تفضّل ابتدایی و آغاز امتحان بهسببِ اختیار
- تفاوتِ حجابهای نوری امام با حجابهای ظلمانی ما
- نسبتِ حجاب با کمالِ نفسانی پیامبر و امام
- تفضّلِ ابتدایی و سیرِ اختیاریِ مجدّد
- نمونهای از امتحان اهلبیت: امام حسین علیهالسلام
- اصطلاح «سیر و سلوک» و نسبت آن با امام
- سیر امام در میدانِ ابتلاء و مجاهدت
- آیهٔ تطهیر: خبر یا انشاء؟
- علم خدا و امام و نفیِ جبر
- حجابهای نوریِ محبت و نقد تلقی صوفیانه
- آرمانِ ظهور و معرفتالامام
- تأخیر در تحققِ ظهور و نقشِ غدیر
- صبر امیرالمؤمنین و ایمانِ مرد یهودی
- ریشهٔ همهٔ ظلمها: هجوم به خانهٔ فاطمه علیهاالسلام
محور بحث و پیشینهٔ جلسات
بحثی که در ماههای مبارکِ سالهای گذشته طرح شده است ـ و به گمان قوی، امسال سال نهم آن است ـ شرحِ «زیارت جامعهٔ کبیره» است. این بحث تا حدّی پیش رفته و چند صفحهای از آن تقریر شده است. حاصل و لبّ سخن در این سالها، در یک جمله خلاصه میشود:
دینْ در امیرالمؤمنین علیهالسلام خلاصه میشود.با وجود این تصریح، برخی یا مقصود را درست درنمییابند، یا به سیاق و سیاقسنجیِ گفتارها توجه نمیکنند و قبل و بعدِ مطالب را نمیشنوند. حال آنکه کسانی که با آیات و روایات مأنوساند، اگر این مطالب را بشنوند، بیتردید خواهند پذیرفت که «تمامِ دین» در وجودِ امیرالمؤمنین علیهالسلام متمرکز و متجلّی است. فاجعهای که از همان صدرِ تاریخ تا امروز امتداد یافته، همین است که گروهی هنوز متوجه این حقیقت نشدهاند.
ملاک دینی بودن یک مسئله
ملاک دینیبودنِ مسئله و نسبت آن با ولایت بارها تذکر داده شده است که هر مسئلهای اگر بتواند بدون «امام» تبیین و توجیه شود، دیگر «مسئلهٔ دینی» نیست.به بیان دیگر، هرچه در دینِ ما مطرح است، از آنرو که دین در امیرالمؤمنین علیهالسلام خلاصه میشود، همهٔ آنچه در دین قرار گرفته، در حقیقت «شعاعِ وجودِ امیرالمؤمنین» است.اگر به این شعاعها و نورها نظر افکنیم، روشن میشود که این تجلّیات بدون آن «نورِ اصلی» قابلِ فهم و تفسیر نیست. همانگونه که شعاعِ خورشید بدون خودِ خورشید قابلِ تبیین نیست، و اگر کسی بخواهد شعاعِ نورِ خورشید را بهگونهای توضیح دهد که در آن، خورشید حذف شود، چنین تبیینی ناصحیح است.بر این اساس، در این سالها مکرّر تأکید شده که نباید پنداشت اعمالِ دینی در «کنارِ» ولایت قرار دارد؛ بلکه همهٔ اعمال دینی در «شعاعِ» ولایت است، نه در عرض و کنار آن.
خطای قرار دادنِ عبادات در کنار ولایت
این نکتهٔ ظریف، موردِ غفلتِ جمعی از دینداران نیز واقع شده است؛ حتی برخی از مؤمنانِ بزرگوار و مورد احترام که شخصاً به آنان علاقه داشتهایم و تا آن حدّ برایشان حرمت قائل بودهایم که پشت سر ایشان نماز گزاردهایم. با اینهمه، همین گروه نیز گاه دچار این خطا شدهاند که نماز و روزه و حج را «در کنارِ» ولایت دیدهاند، نه در پرتو آن.تفاوتِ نگاهِ اینان با جریانِ سقیفه تنها در یک قدمِ محدود است: گفتهاند اگر نمازْ فاقدِ ولایت باشد، «قبول» نیست؛ یعنی عمل را در کنارِ ولایت فرض کردهاند، اما افزودهاند که خدا چنین قرار داده که نمازِ بیولایت را نمیپذیرد. اینکه آیا چنین نمازی اصلِ عبادیت و صحّت دارد یا نه، خود بحثی فنی است؛ آنچه در اینجا محلّ نظر است، این ادعاست که چنین نمازی «اصلاً پذیرفته نیست». همین مقدار، یک گام رو به جلو است؛ حال آنکه برخی حتی همین موضع را هم اتخاذ نکردهاند، و ازاینرو، کلماتِ آنان تفاوتِ چندانی با گفتارِ اهلِ سقیفه پیدا نمیکند.تمام آنچه در این صفحات تذکر داده میشود، در محورِ همین معناست که:
نماز، روزه، حج، همهٔ دین، ارکان دینی و احکام شرعی، یکسره در شعاعِ ولایت قرار دارند و هیچیک در کنارِ ولایت نیست.اگر چیزی در کنارِ چیزِ دیگر فرض شود، مانند گوشیای است که در کنارِ منبر قرار گرفته است: اگر منبر برداشته شود، گوشی بر جای خود باقی است، و اگر گوشی برداشته شود، منبر همچنان سرِ جای خود است. یعنی هریک میتواند مستقل از دیگری تحقق یابد. بر پایهٔ آن نگاهِ نادرست، نمازِ بیولایت نیز از جهتِ صورت و ظاهر، تحقق پیدا میکند؛ اما چون فاقدِ ولایت است، موردِ قبولِ خداوند واقع نمیشود؛ نهایتاً شاید در حدِّ اسقاطِ تکلیف اثری داشته باشد، ولی از مرتبهٔ «قبول» برخوردار نخواهد بود. این نوع تلقی و تعبیر، در حقیقت سخنی شگفت و نادرست است.
جایگاه «بصائر الدرجات» و تأکید بر شعاع ولایت
اگر کسی کتابِ «بصائر الدرجات» را ـ که پیش از «اصول کافی» نگاشته شده ـ حتی یکبار با دقت مطالعه کند، به وضوح درمییابد که همهٔ اعمال دینیِ ما در شعاعِ ولایت تعریف میشود، نه جدا و مستقل از آن. این نکته، یکی از مبانی مهم و بنیادین در روایات است.
فراز «فبلغ اللهُ بِکُمْ…» در زیارت جامعه
در ادامهٔ مباحث، به این فراز از زیارت جامعهٔ کبیره رسیده بودیم. با مراجعه به آخرین نوارِ صوتیِ جلساتِ سال گذشته ـ که در مشهد برپا شده بود ـ روشن شد که آخرین نقطهٔ بحث همانجا بوده که عرض شد:«فبلغ اللهُ بِکُمْ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمِینَ، وَأَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ، و ارفع دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِینَ، حَیثُ لَا یَلْحَقُهُ لَاحِقٌ، وَلَا یُفُوقُهُ فَائِقٌ…»توضیحِ دقیقِ این فراز، نیازمند تأمل و بسط بیشتری است که به تدریج دنبال خواهد شد.
کمال اهلبیت و مسئلهٔ امتحان
گروهی از اهلِ معرفت که بحمدالله در مسیرِ صحیحِ روایات حرکت میکنند، از آنجا که در احادیث دیدهاند اهلبیت علیهمالسلام کاملاند و در کمالِ خود به حدِّ تَمام رسیدهاند، چنین میپندارند که دیگر امتحانْ در حقّ ایشان معنا ندارد؛ گویا تنها ما هستیم که در برابرِ اهلبیت امتحان میدهیم ـ که این بخش صحیح است ـ اما خودِ اهلبیت در معرضِ هیچ امتحانی قرار نگرفتهاند. برخی دیگر، با اندیشهای سطحیتر، مقامِ عصمتِ اهلبیت علیهمالسلام را به «جبر» تأویل کردهاند؛ گویی ناگزیر و مجبورند که چنین باشند و خداوند ایشان را بهگونهای آفریده که راهی جز این سلوک برایشان متصوَّر نیست. این برداشت، بسیار خطرناک است و بر اساسِ فهمِ نادرست از برخی آیاتِ قرآن شکل گرفته است. در مقابل، بارها تبیین شده است که:اهلبیت علیهمالسلام «مجبور» نیستند، بلکه «مختار»اند؛اختیارْ خودْ کمال است، نه جبر؛اهلبیت علیهمالسلام در «اوجِ کمال» اختیار قرار دارند.در بحثِ عصمت، مکرّر توضیح داده شده که عصمت نهتنها مستلزمِ جبر نیست، بلکه خود ادلهٔ عصمت، بر اختیارِ تامّ دلالت میکند، نه بر سلبِ آن.
شواهد قرآنی بر امتحان انبیا و جمع آن با کمال
با این مبانی، این پرسش پیش میآید که وقتی نورِ ایشان کامل است و همهچیز در جای خود قرار دارد، امتحانگرفتن در حقّ آنان چه معنایی خواهد داشت؟پاسخ اجمالی آن است که اگر در آیات و روایات دقت شود، روشن میگردد که قرآن کریم بهصراحت از امتحانِ پیامبران سخن گفته است:
امتحانِ حضرت ابراهیم علیهالسلام، امتحانِ حضرت موسی علیهالسلام، امتحانِ امتهای پیشین و امتحانِ پیامبرانشان. این موارد، از واضحاتِ قرآن است و جای انکار ندارد. ازاینرو، اگر کسی بگوید پیامبرانِ پیشین امتحان داشتهاند، اما اهلبیت علیهمالسلام به سببِ کمالِ تامّ خود، از امتحان بینیاز بودهاند، سخن او با ظاهر و نصِّ آیات و روایات سازگار نخواهد بود. خداوند، ایشان را کامل آفریده است، امّا این کمال، نفیکنندهٔ امتحان نیست.
روایاتِ امتحان اهلبیت علیهمالسلام
در روایاتِ مربوط به اهلبیت علیهمالسلام، شواهد متعدّد و صریحی بر وجودِ امتحان آمده است. اگر بنا باشد همهٔ آنها به تفصیل نقل و تحلیل شود، سخن به درازا میکشد؛ ازاینرو، به اشاره بسنده میشود.در «روایت معراج» نقل شده است که خداوند در مقامِ خطاب به رسولِ خود، حضرت محمد بن عبدالله صلیاللهعلیهوآله، پس از بیانِ مطالب فراوان، چنین میفرماید که: «ما برادر تو، پسرعموی تو و وصیّ تو، علیبنابیطالب را به بلاهای سخت امتحان میکنیم.» این تصریح، نشان میدهد که «امتحان»، در حقّ اهلبیت علیهمالسلام نیز جریان دارد.همچنین دربارهٔ شخصِ امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده است که خداوند چهارده امتحانِ خاص برای ایشان مقرر فرموده است. امتحانهای عام، شاملِ همه، از جمله اهلبیت علیهمالسلام نیز میشود، اما در مقیاسِ مقامِ ایشان، «چیزی» بهشمار نمیآید؛ هرچند در واقعْ وجود دارد. برای تقریب به ذهن، میتوان به اهلِ فنّی اشاره کرد که در علمِ ریاضی به درجهای رسیده است که حلّ مسائلِ پیچیده برای او میسور است؛ در این سطح، طرحِ مسألهای همچون «دو بعلاوهٔ دو مساوی است با چهار»، هرچند فینفسه «امتحان» است، ولی در شأنِ او چیزی محسوب نمیشود. ازاینرو، آزمونهای ابتدایی را برای سطوحِ عالی در نظر نمیگیرند.بر اساسِ همین روایات آمده است که اگر هر یک از آن چهارده امتحانِ خاص بر تمام امت عرضه میشد، همگی در آن مردود میگشتند. نقل شده است که هفت مورد از این امتحانات در زمانِ حیاتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و هفت مورد دیگر پس از رحلتِ آن حضرت رخ داده است؛ یکی از آنها «لیلةالمبیت» است و دیگر امتحانات نیز هر یک جای بررسیِ مستقل دارد.این روایات به حدّی فراوان و محکم است که میتوان با اطمینان بر پایهٔ آنها سخن گفت. خودِ اهلبیت علیهمالسلام تصریح کردهاند که خداوند، آنان را در معرضِ امتحان قرار میدهد و امتحان برای ایشان نیز هست، هرچند امتحاناتِ آنان در نهایتِ شدّت و سنگینی است.۹. آیهٔ «فاستقم کما أُمرت» و سنگینی امتحان پیامبردر قرآن کریم، در سورهٔ هود، آیهای هست که رسولالله صلیاللهعلیهوآله دربارهٔ آن فرمودهاند: «سورهٔ هود مرا پیر کرد.» در آن آیه، خداوند متعال میفرماید: «فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ»؛ بدینمعنا که پیامبر مأمور میشود بر اساسِ آنچه بر او واجب شده، استقامت ورزد. این امر به استقامت، خودْ امتحانی بسیار سنگین برای نفسِ شریفِ پیامبر است، بهگونهای که آن حضرت میفرماید: «سورهٔ هود مرا پیر کرد.»
. پرسش از معنای «فبلغ اللهُ بِکُمْ…»
اکنون باید روشن شود که با این مبنا، چگونه میتوان فرازهای زیارت جامعه را فهم کرد؛ آنجا که میخوانیم:«فبلغ اللهُ بِکُمْ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمِینَ»؛«وَأَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ»؛«و ارفع دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِینَ، حَیثُ لَا یَلْحَقُهُ لَاحِقٌ، وَلَا یُفُوقُهُ فَائِقٌ».رسولالله صلیاللهعلیهوآله از آغازِ آفرینش، «نورِ کامل» و «اشرفِ مخلوقات» است؛ پس «فبلغ اللهُ» در اینجا چه معنایی میتواند داشته باشد؟ همچنین اهلبیت علیهمالسلام از آغاز، «مقرّبترینِ خلق»اند؛ وقتی سخن از «خلقِ اول» میرود، مقصود، موجودی کامل و جامع است که نیازِ او منحصر در ربّالعالمین است و سراسر نور است و هیچگونه ظلمتی در او راه ندارد. تقرّبی که برای چنین نوری متحقّق است، برای هیچ موجودِ دیگری در عالم متصوّر نیست. در عینِ حال، زیارت میگوید خداوند «شما را به بالاترین درجاتِ مرسلین رساند؛ جایی که هیچ لاحقی به شما نمیرسد و هیچ فائق و برتری از شما پیشی نمیگیرد»؛ مقامی که ولایت در آن، فراتر از افقِ ادراکِ مخلوقات است، تا جایی که حتی هوسِ رسیدن به آن در دلها نمیگنجد.
جایگاه نوری اهلبیت در آغاز آفرینش
بهاجمال میتوان گفت: اهلبیت علیهمالسلام در آغازِ خلقت، واجدِ همهٔ مراتبِ کمال بودهاند؛ زیرا «نورِ اوّل»اند. نورِ اوّل، کاملترین و جامعترین نور است و همهٔ انوارِ دیگر از آن منشعب و مقتبس میشود؛ ازاینرو، همگان در شعاعِ آن قرار میگیرند و هیچ موجودی توانِ پیشیگرفتن بر منبعِ نور را ندارد. همانگونه که جلوهٔ نورِ خورشید که به ما میرسد، هرگز بر خودِ خورشید تقدّم نمییابد، در ابتدای خلقت نیز اهلبیت علیهمالسلام در اعلی مرتبهاند: «أَشْرَفُ مَحَلِّ الْمُکَرَّمِینَ»، «أَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ» و «ارفع دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِینَ» در همان آغاز برای ایشان حاصل است. این مرتبه، از سنخ «تفضّلِ الهی» است؛ یعنی بدون سیر و تلاشِ پیشین، عطا شده است.برای تقریب به ذهن، میتوان چنین فرض کرد: باغچهای را در نظر بگیریم که خداوند در ابتدای امر در آن «گُل» بیافریند؛ نه از بذر، بلکه مستقیماً گُل را خلق کند. اینکه گُل از ابتدا گُل آفریده شود و مسیری تدریجی را طی نکرده باشد، هیچ اشکالی ندارد؛ زیرا فعلِ خداوند بر اساسِ ارادهٔ اوست و نیازمندِ مقدّماتِ تکوینیِ معمول نیست.
تفضّل ابتدایی و آغاز امتحان بهسببِ اختیار
با اینهمه، همان نورِ اعظم از همان ابتدا نیز در معرضِ امتحان است؛ چراکه دارای «اختیار» است و برای چنین موجودی، لحظهای غفلت از ربّالعالمین پذیرفته نیست. به بیان دیگر، هرچند آن مقامات در آغاز «تفضّلی» به او اعطا شده، اما از همان آغاز، ساحتِ اختیار و مسؤولیت نیز در کار است و این، حقیقتِ امتحان را رقم میزند.در مراحل بعدیِ آفرینش، هرگاه امام وارد عالمی میشود، «لباسِ آن عالم» را میپوشد؛ هرچند همان لباس نیز نوری است. ورود به هر عالم برای امام، نوعی امتحانِ جدید متناسب با همان عالم بهشمار میآید؛ سپس انتقال به عالمِ بعد، امتحانی دیگر است؛ و ورود به عالمِ خاک، امتحانی تازه در نسبت با این عالم محسوب میشود.۳. حقیقتِ حجاب و رابطهٔ آن با تفضّلاگر بخواهیم این معنا را خلاصه کنیم ـ هرچند تعبیرها بهتمامه حقّ مطلب را ادا نمیکند ـ میتوان چنین تصویر کرد: خداوند به اهلبیت علیهمالسلام میفرماید: «همهچیز را تفضّلاً به شما عطا کردم؛ اکنون همان را دارا هستید، ولی شما را در «حجاب» قرار میدهم، و اینک خودِ شما باید این حجابها را برطرف سازید.»هر عالمی که امام در آن حضور مییابد، حجابی متناسب با همان عالم دارد؛ زیرا اگر امام بخواهد با همان نورِ اعظم، بدون حجاب، به عالمِ پایینتر وارد شود، آن عالم از شدّتِ نورِ امام «ذوب» و نابود میشود. پس ضرورت دارد لباسِ آن عالم را بپوشد. این لباس، هرچند متناسب با همان عالم است، امّا حقیقتِ نوریِ امام در جای خود باقی است؛ او در همهٔ مراتبْ «نور» است و هیچگاه ظلمت در ذاتِ او راه نمییابد.۴. حجابِ بدن خاکی و شدّت آنوقتی امام وارد بدنِ خاکی میشود، در حقیقت، متکاثِفترین و «کثیفترین» لباس را ـ به معنای مقابلِ «لطیف» ـ بر تن میکند. کثیفترین لباس، همان لباسِ خاکی است. حجابی که این بدنِ خاکی ایجاد میکند، از حجابِ لباسهای پیشین شدیدتر است و آنها در این حدّ قدرتِ حجبآفرینی نداشتهاند.خداوند در چنین مقامی میفرماید: «ای رسولِ ما، تو واردِ بدنِ خاکی شدی؛ این بدن حقیقتاً خاکی است؛ هرچند ماهیتِ تو نوری است. این بدنِ خاکی برای تو «حجابِ نوری» خواهد شد. آنچه در آغاز، تفضّلاً به تو دادیم، اکنون در پسِ این حجاب قرار گرفته است؛ اینک باید خودت این حجابها را کنار بزنی. امتحان در همینجاست.»بر این اساس، امام باید به آنچه «خودش» داراست برسد؛ بار دیگر چیزی از بیرون دریافت نمیکند؛ همهچیز در وجودِ خودش هست، امّا در حجاب واقع شده است. خداوند میفرماید: «تو را در حجابِ بدن قرار دادیم؛ اینک کاری کن که بار دیگر به «أَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ» برسی. باید بکوشی و این حجابها را برداری، و در همین لباسِ بدنی از همهٔ صاحبانِ بدن پیشی بگیری و به «أَشْرَفِ مَحَلِّ الْمُکَرَّمِینَ» نایل شوی.»نتیجهٔ این سخن آن است که: امام در معرضِ امتحان است؛ بلی، خدا از امام نیز امتحان میگیرد. مضمونِ آن امتحان این است که: «من آن مقامات را تفضّلاً به تو عطا کردم؛ اکنون که در حجابها قرار گرفتهای، رفعِ این حجابها بر عهدهٔ خودِ توست؛ و این حجابها هرچند نوری است، اما حجاب است.»
تفاوتِ حجابهای نوری امام با حجابهای ظلمانی ما
حجابهای ما غالباً «ظلمانی» است؛ اما حجابِ امام، «نوری» است. پیش از این نیز توضیح داده شده است. برای تقریب، میتوان گفت: دیوار، حجابِ دیدنِ پشتِ دیوار است؛ امّا گاه «نور» نیز حجاب میشود؛ مثلاً وقتی نور به حدِّ شدّت میرسد، دیگر امکانِ رؤیتِ اشیا وجود ندارد؛ نورِ زیاد خودْ حجاب میشود.در روایات آمده است که وقتی نورِ حضرت زهرا سلاماللهعلیها تجلّی کرد، ملائکه از شدّتِ آن نور، محیط را نمیدیدند؛ یعنی حتّی نور نیز میتواند «حجاب» باشد. در ادعیه و زیارات، تعبیرِ «حُجُبٌ مِنَ النُّور» مکرّر ذکر شده است؛ برای نمونه در دعای شعبانیه و برخی زیارات دیگر. این تعبیرها حاصلِ حدس و گمان نیست؛ بلکه تصریحِ معصومین علیهمالسلام است.ازاینرو، در پاسخ به این پرسش که: «اگر ائمه علیهمالسلام کاملاند، دیگر چه امتحانی دارند و به کجا میخواهند برسند؟» گفته شده است که: ایشان در «کمالِ کامل» قرار دارند، امّا وقتی در حجابها قرار میگیرند، این حجابها نوری است.
نسبتِ حجاب با کمالِ نفسانی پیامبر و امام
نباید چنین پنداشت که هنگام تولدِ پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، جمیعِ علوم و معنویاتِ عظیمِ ایشان از او سلب میشود و این حجابهای بدنی، بهطور کامل بر آنها سیطره مییابد. خیر؛ حجابِ بدنیِ نوری، یکسره حجابِ کلی نیست. پیامبر، همچنان از همهٔ مخلوقات، برتر و قویتر و معنویتر است؛ امّا این حجاب، نسبت به «خودِ او» مطرح است، نه نسبت به ما. یعنی در مقایسه با سابقهٔ وجودیِ خودِ ایشان و آنچه پیشتر در وجودشان به ودیعه نهاده شده است، حجاب ایجاد میکند؛ بنابراین باید با تسلیم، عبادت، زهد در دنیا و مجاهدت، این حجابها را کنار بزنند.در آغازِ دعای ندبه آمده است که خداوند برای این بزرگان «شرطِ زهد در دنیا» قرار داده است. بدین معنا که: در حالی که واردِ این بدنِ دنیوی شدهاند، نباید نسبت به دنیا رغبتی پیدا کنند. و خداوند از همان ابتدا «دانست» که این بزرگان، به اختیارِ خودشان، در چنین امتحانی وفادار خواهند ماند. این اجمالِ ماجراست؛ به این معنا که چارچوبِ کلی روشن شود: چگونه با آنکه ائمه علیهمالسلام از آغاز در اعلا درجاتاند، تعبیرِ «فبلغ اللهُ بِکُمْ…» نیز دربارهٔ ایشان صادق است.
تفضّلِ ابتدایی و سیرِ اختیاریِ مجدّد
به تعبیر دیگر، گفته میشود: ائمه علیهمالسلام از آغازِ خلقت، در مرتبهٔ کمالاند؛ از همان ابتدا در اعلی درجهٔ قرباند؛ امّا در عینِ حال تعبیر میشود که: «فبلغ اللهُ بِکُمْ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمِینَ» و «وَأَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ»؛ یعنی امام باید «دوباره» تلاش کند. نکتهٔ مهم این است که: هنگامی که حجابها برطرف میشود، آنچه امام به آن میرسد، چیزی از بیرون نیست؛ بلکه همان ودایع و کمالاتی است که خداوند از ابتدا در وجودش نهاده است؛ هرگز امام، مدیونِ غیر نمیشود.برای تقریب، میتوان مثالی آورد (هرچند مانندِ همهٔ مثالها از جهتی نارساست): فردی را فرض کنید که قرآن را از بر کرده و حافظِ قرآن شده است؛ سپس بهسبب حادثهای، محفوظاتِ خود را به یاد نمیآورد. به او گفته میشود اگر مثلاً مدتی روزه بگیری، این محفوظات دوباره احیا میشود. او روزه میگیرد و آن حفظِ قرآن در وجودش فعال میگردد. اینجا چیزی از بیرون به او داده نشده؛ بلکه همان محفوظات که در درونش بود، احیا شده است؛ امّا رسیدن به آن، محتاجِ تلاش بود.به همین قیاس، امام برای رسیدن به آنچه در آغازِ خلقت داشته و نورِ اعظمِ اوست، باید تلاش کند؛ و این همان امتحانِ اوست؛ هرگاه تلاش کند، میرسد.
نمونهای از امتحان اهلبیت: امام حسین علیهالسلام
در روایات آمده است که وقتی امام حسین علیهالسلام میخواستند از مدینه خارج شوند، به حرمِ رسولالله صلیاللهعلیهوآله مشرّف شدند و در همانجا خواب بر ایشان عارض شد. خوابِ معصوم، حجّت است. در آن رؤیا، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به امام حسین علیهالسلام فرمود: به سوی عراق برو… . مضمونِ روایت، که در مقتل به تفصیل آمده، این است که: «إنَّ اللهَ شاءَ أن یراک قتیلاً»؛ خدا اراده کرده است تو را کشته ببیند. در ادامه، ندا میرسد که: «ای حسین، به سوی عراق خارج شو تا در آنجا به شهادت برسی؛ درجهای در بهشت برای تو مقرر شده که جز با شهادت به آن نخواهی رسید.»این مضمون در مصادرِ مهمّ شیعه با اسناد قابلِ اعتماد نقل شده است: درجهای در بهشت برای امام حسین علیهالسلام هست که ایشان به آن درجه نمیرسد مگر بهواسطهٔ شهادت. پس اهلبیت علیهمالسلام امتحان دارند و در این امتحانها نیز به اذنِ الهی و با تلاشِ خودشان پیروز میشوند. در اینجا، پذیرشِ شهادت از سوی امام حسین علیهالسلام شرطِ رسیدن به آن مقامِ عالی است؛ دردها و مصیبتهای بیمانندی که در کربلا رخ داد ـ و «أعظم المصائب» است ـ امام حسین علیهالسلام همه را آگاهانه پذیرفتند. ایشان میتوانستند نپذیرند و از قدرتِ الهی خود به نحوی استفاده کنند که همهٔ آن قوم نابود شوند؛ اما به امرِ الهی، از آن قدرت استفاده نکردند و در مسیرِ ظاهرِ عادی تا شهادت پیش رفتند، تا آن منزلتِ خاصّ بهشتی برای ایشان متحقّق شود.
اصطلاح «سیر و سلوک» و نسبت آن با امام
اصطلاح «سیر و سلوک» در ادبیاتِ رایجِ عرفانی بسیار بهکار میرود؛ امّا در لسانِ اهلبیت علیهمالسلام چندان سابقهای ندارد. بیشتر کسانی که ادعای عرفان دارند از این تعبیر استفاده میکنند. با اینهمه، در اینجا موقتاً از همین اصطلاح بهره میگیریم، بدون آنکه دلبستگی خاصی به آن داشته باشیم.اگر پرسیده شود: «آیا امام سیر و سلوک دارد؟» پاسخ، مثبت است. امّا سیرِ امام، سیر بهسوی «حقیقتِ خودِ او» است؛ آن حقیقتِ نوری که در حجاب قرار گرفته است و باید آشکار شود. در مقابل، سیرِ ما بهسوی امام است. این نکته پیشتر نیز با تفصیل توضیح داده شده و در برخی فایلها ـ در ایتا یا تلگرام ـ ثبت شده است: سیرِ ما، سیر بهسوی امام؛ و سیرِ امام، سیر بهسوی حقیقتِ خودِ اوست.این «سیرِ امام بهسوی خود» وجوه و مراتب گوناگونی دارد؛ یکی از آنها مربوط به «اسم مکنون» است که قبلاً شرح داده شده است. بنابراین، امام سیر دارد؛ امّا سیرِ او از سنخِ سیری که برای من و شما مطرح است، نیست. میتوان با تعابیر دیگر آن را بیان کرد: امام رشد میکند، ترقی میکند، صعود میکند؛ و همهٔ اینها سیرِ او بهسوی حقیقتِ اولیهٔ خویش است.
سیر امام در میدانِ ابتلاء و مجاهدت
این سیر، با عبادت، پرهیزگاری، زهد در دنیا و مجاهدتهای دشوار تحقق مییابد. در برخی جنگها، امیرالمؤمنین علیهالسلام تا هفتاد ضربهٔ شمشیر خوردند؛ حال آنکه اگر انسانِ عادی را فرض کنیم که تنها یک ضربهٔ شمشیر ببیند، معمولاً تحمل و استقامتِ او به پایان میرسد. با وجود این، آن حضرت در میدان ایستادند و از پای ننشستند.پس از رسولالله صلیاللهعلیهوآله، ظلمهای فراوانی بر اهلبیت علیهمالسلام وارد شد؛ ذکرِ برخی از آنها سنگین است، چه رسد به وقوعِ خودِ آن مصائب. در نهجالبلاغه آمده است که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: در این بیستوپنج سال، صبری پیشه کردم چونان استخوانی در گلو و خاری در چشم؛ در میان این مصیبتها و درگیریها و مشاجرات، صبر کردم تا یادِ خدا در جامعه باقی بماند. همهٔ اینها از مصادیقِ امتحانهای امام است و امام در همهٔ آنها، به اذن و اعانتِ الهی، سربلند بیرون آمده است.
آیهٔ تطهیر: خبر یا انشاء؟
نکتهٔ مهم آن است که این قبیل آیات و روایات، «خبر» است، نه «انشاء». یعنی چون اهلبیت علیهمالسلام در این امتحانات پیروز میشوند، خداوند از این پیروزی خبر میدهد؛ نه آنکه صرفِ گفتنِ آیه، این پیروزی را پدید آورده باشد. همهٔ آیات قرآن، در اصل، خبر است، نه انشاءِ محض. آیهٔ تطهیر نیز چنین است:
«إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.»
این آیه، خبری است از ارادهٔ الهی و تحققِ آن در وجودِ اهلبیت.برای تقریبِ این معنا میتوان مثالی آورد: فرض کنید شخصی به محضرِ امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف مشرّف شود و حضرت، با آگاهی از تمامِ عمر و سرنوشتش، به او بفرمایند: «تو عاقبتبهخیر میشوی.» این جمله «انشاء» بهمعنای دعای مؤثر در ایجادِ عاقبتبهخیری نیست؛ بلکه «خبر» است از آنچه امام، بر اساس علمِ خود به آیندهٔ او، مشاهده کرده است. اگر امام برای او دعا کند، آن دعا جنبهٔ انشائی دارد؛ اما وقتی خبر میدهد «تو عاقبتبهخیر میشوی»، این اعلامِ علم است، نه ایجادِ عاقبتبهخیری.
علم خدا و امام و نفیِ جبر
پیشتر در مباحث جبر و تفویض توضیح داده شده است: علمِ خدا به افعالِ ما موجبِ تحققِ آن افعال نمیشود؛ بلکه چون آن افعال با اختیارِ ما واقع میشود، خداوند به آنها عالم است. برخی فیلسوفان، برعکس، قائل شدهاند که علمِ الهی در تحققِ فعل دخیل است؛ در اینجا واردِ نقدِ تفصیلیِ آنها نمیشویم.برای روشنشدنِ مطلب، میتوان گفت: اگر شما بدانید فردا اذانِ صبح، مثلاً ده دقیقه به پنج خواهد بود، این آگاهی شما سببِ آن نیست که اذان در آن ساعت گفته شود؛ بلکه چون اذان در آن ساعت گفته میشود، شما از آن آگاه شدهاید؛ یعنی معلومی هست و علم، تابعِ آن است، نه علتِ آن.بر همین قیاس، آیهٔ تطهیر و نظایر آن، خبر از اراده و فعلِ الهی است، نه انشائی که جبرآور باشد. خداوند خبر میدهد که چنین ارادهای دربارهٔ اهلبیت تحقق یافته است. در آغازِ دعای ندبه نیز میخوانیم که خداوند، این بزرگانِ آفرینش را واردِ دنیا کرد، در حالیکه بدنی مستعدِ مقامِ امامت و عظمت برای آنان مقدر شده بود، و «شرط زهد در دنیا» را بر ایشان قرار داد. بنابراین اگر رسولالله صلیاللهعلیهوآله حتی اندکی به دنیا میل میکرد، در امتحانْ ناکام میماند؛ حال آنکه چنین نشد. این، نشان از سنگینیِ امتحانِ ایشان دارد؛ آنجا که حتی «اندک» میل به دنیا، با مقامِ ایشان منافات دارد.در برابر، بسیاری از ما با دیدنِ یک خانهٔ وسیع یا وسیلهای دلخواه، میل در نفسمان پیدا میشود و خداوند نیز به این مرتبهٔ ما کاری ندارد؛ امّا اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام ذرهای به دنیا میل میکرد، دیگر امیرالمؤمنین نبود. در دعای ندبه آمده است که خداوند «شرطِ زهد در دنیا» را برای ایشان قرار داد، و سپس «عَلِمَ مِنْهُمُ الْوَفاءَ»؛ دانست و دید که آنها به اختیارِ خودشان، به این شرط وفا خواهند کرد. این علم، همان خبر است، نه انشائی که اختیار را از آنها سلب کند.۵. سیر ما و سیر امام؛ بهرهمندی و افاضهبر اساس آنچه گذشت، فراز یادشده از زیارت جامعه، که در شبهای بعد به تفصیل بدان پرداخته خواهد شد، بر همین معنا استوار است. حاصلِ سخن آن است که:اهلبیت علیهمالسلام در بدوِ خلقت در کمالِ تامّ قرار دارند؛با ورود در عوالمِ گوناگون و پذیرشِ حجابهای نوری، در معرضِ امتحان قرار میگیرند؛سیرِ ایشان سیر بهسوی حقیقتِ اولیهٔ خویش است؛سیرِ ما، سیر بهسوی امام است.در روایات آمده است: «و خُلِقنا مِن فاضِلِ طینتِهم»؛ ما از فاضلِ طینتِ ایشان آفریده شدهایم. هر اندازه که طینت و روحِ ما بتواند از آن نور کسب کند و در خود جذب نماید، این میشود «سیرِ ما». امام خودْ از کسی بهره نمیگیرد؛ بلکه همه از امام بهرهمند میشوند. او «معدن» است و خیرات از آنجا به دیگران منتشر میشود.بنابراین، امام امتحان دارد، امّا امتحانِ او بسیار سنگین است و امتحاناتی که برای ما مطرح است، برای ایشان در حدّی نیست که در شأنِ آنها بهحساب آید. سیرِ امام بهسوی همان حقیقتِ نوریِ خودِ اوست. با ورود به بدنِ عنصری، حجاب پدید میآید. خداوند در آغازِ خلقت، آن مقامات را تفضّلاً عطا کرده است؛ در مراحل بعد، امام را در حجابها قرار میدهد و از او میخواهد با عبادت، کوشش، معرفت و مجاهدت، این حجابها را کنار بزند؛ هرچند این حجابها از سنخ نور است.
حجابهای نوریِ محبت و نقد تلقی صوفیانه
از جمله حجابها، محبتِ زن و فرزند و خاندان است. خداوند این محبت را در نهادِ انسان قرار داده و این خودْ «حجاب» است. کیفیتِ کنارزدنِ این حجاب، نیازمندِ توضیح است؛ چنانکه در ماجرای کربلا، امام حسین علیهالسلام همهٔ این دلبستگیها را در راهِ خدا فدا کرد؛ یا در قصهٔ حضرت ابراهیم علیهالسلام، محبتِ او به فرزندش اسماعیل، بهعنوان حجاب مطرح میشود.این حجابها «نوری» است؛ به این معنا که خودِ محبتْ از آثارِ نور است و باید هم باشد؛ امّا نباید انسان را اسیر و گرفتار کند، بهگونهای که نتواند به امرِ خدا از آن بگذرد. تفاوتِ اساسیِ این نگاه با تلقیاتِ صوفیانه در همینجاست. هرچند صوفیان گاهی لفظِ «نور» را هم در بارهٔ حجابها بهکار میبرند، امّا در حقیقت، آنچه در مکتبِ ایشان تحت عنوان حجاب مطرح میشود، غالباً ظلمانی است.در برخی تفسیرهای رایج، مثلاً دربارهٔ ماجرای حضرت ابراهیم و اسماعیل، چنین گفته میشود که ابراهیم فرزندش را دوست داشت و این «حجاب» بود؛ خداوند فرمود سرِ او را ببر تا از این دوستداشتن دست برداری. این تحلیل، ناقص است. درست است که محبتْ حجاب است، امّا این حجابْ نوری است؛ لازمهٔ نور است؛ انسان باید همسر و فرزند و اهلبیت را دوست بدارد و این محبتْ جزو ایمان است. خداوند هرگز نمیفرماید از محبتِ اهلبیت دست بردار. اگر کسی دوستیِ اهلبیت را کنار بگذارد، دوستیِ خدا را نیز از دست داده است.پس مراد این نیست که از محبت، بهطور کلی صرفنظر شود؛ بلکه مقصود این است که همان محبتِ واجب و الهی، در جایی که امرِ خدا اقتضا میکند، باید در خدمتِ اطاعتِ او قرار گیرد. خداوند به ابراهیم علیهالسلام نمیگوید «دیگر او را دوست نداشته باش»، بلکه میفرماید: «با آنکه او را دوست داری و محبتش بر دلِ تو واجب و الهی است، اکنون به امرِ من، سرش را ببر.» پس باید فرمانِ الهی را مقدم بدارد، نه آنکه محبت را نفی کند. این نکته، تفاوتِ اساسی با برداشتی دارد که میگوید انسان پس از رسیدن به خدا باید از اهلبیت نیز عبور کند.در روایات آمده است: حبِّ اهلبیت، همان حبِّ خداست؛ سلم با اهلبیت، سلم با خداست؛ جنگ با اهلبیت، جنگ با خداست. گاه ممکن است همین حب، بهعنوان «حجابِ نوری» مطرح شود، امّا چنین حجابی هرگز نباید ترک شود؛ بلکه در عین محبت، باید مطیعِ پروردگار بود. حجابهای ظلمانی است که باید از آنها دست برداشت؛ امّا حجابهای نورانی، قابلِ صرفنظرکردن نیستند، بلکه باید در ذیلِ امرِ خداوند تنظیم شوند.
آرمانِ ظهور و معرفتالامام
از بزرگترین زیباییهای دورانِ ظهور، گسترش «معرفتِ امام» است. امید است خداوند تعجیل در فرجِ حضرت ولیّعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف عنایت فرماید. از مهمترین جنبههای جذابِ ماجرای ظهور، بهگمانِ نویسنده، همین است که امام زمان علیهالسلام خودْ به معرفیِ امام و مقاماتِ امامت برای مردم میپردازند.آنچه تاکنون در جوامع روایی، زیارتنامههایی مانند زیارت غدیریهٔ امام هادی علیهالسلام، کتابهایی چون بصائرالدرجات و سایر منابعِ حدیثی آمده و بهقدرِ وسعِ خویش مطالعه و تقریر شده، در برابر عظمتِ واقعیِ امام، اندک است. در عصرِ ظهور، سفرهٔ «معرفتالامام» با بیانِ خودِ حضرت گسترده خواهد شد؛ و سخنِ امام اثری دارد شبیه آبی که نوشیده میشود و در وجودِ انسان جذب میگردد؛ کلامِ امام در دلِ مؤمن نقش میبندد، جزو وجودش میشود و به باورِ راسخ بدل میگردد. عصرِ ظهور، عصرِ معرفتِ حقیقیِ امام است.
تأخیر در تحققِ ظهور و نقشِ غدیر
کسانی که این حقیقت را به تأخیر انداختند، مستحقِّ لعنِ الهیاند. بنا بر نظامِ احسن، قرار بود این حقایق در همان زمانِ امیرالمؤمنین علیهالسلام تحقق پیدا کند؛ اگر غدیر خم اطاعت میشد و مردم بهسوی خانهٔ امیرالمؤمنین میرفتند، زمین از همان زمان سرشار از نور میشد؛ زمینِ خشک و لمیزرع باقی نمیمانْد؛ بارانها بهموقع فرو میریخت، برف و سرما و گرما در حدِّ اعتدال میبود، آفات از میان میرفت و حتی حیوانات به یکدیگر صدمه نمیزدند و علفخوار میشدند؛ همانگونه که در روایاتِ مربوط به دورانِ ظهور ترسیم شده است. این وضعیت میتوانست از همان صدر اسلام محقق شود.اگر غدیر اطاعت میشد، در زمانِ امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و دیگر ائمه، حکومت در فضایی سراسر نور برقرار میشد و با گذرِ نسلها، نورانیتِ زمین افزون میگشت. امّا با سرپیچی از امرِ غدیر، این فرصت از بشریت سلب شد. اکنون زمین، بهسببِ ظلمی که بر اهلبیت علیهمالسلام رفت، مملوّ از فساد و تباهی است. این، خود نیز نوعی امتحان الهی است. اهلبیت قدرتِ آن را داشتند که همهٔ این موانع را کنار زنند، امّا به امرِ الهی صبر کردند.
صبر امیرالمؤمنین و ایمانِ مرد یهودی
در روایات آمده است که رسولالله صلیاللهعلیهوآله به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: «ای علی، صبر کن.» این صبر، امتحانی بسیار سخت بود. در جریانى نقل شده است که مردی یهودی، پس از مشاهدهٔ صبرِ امیرالمؤمنین علیهالسلام مسلمان شد. سلمان به او گفت: تو پیش از این، کرامات و قدرتهای فراوانی از آن حضرت دیده بودی و مسلمان نشدی؛ چگونه اکنون اسلام آوردی؟ پاسخ داد: دیدم در جنگِ خیبر، او درِ قلعه را از جا کند و با پهلوانانِ عرب چگونه نبرد کرد؛ و اکنون میبینم که در برابر آن همه ظلم و ستم، هیچ اقدامی نمیکند. دریافتم که دلش به آسمان بسته است و مطیعِ محضِ خداست؛ به این سبب ایمان آوردم. این صبر، مظهرِ امتحانِ سنگین الهی بود.
ریشهٔ همهٔ ظلمها: هجوم به خانهٔ فاطمه علیهاالسلام
ظلمی که بر اهلبیت علیهمالسلام وارد شد، عظیم بود؛ تا آنجا که میتوان گفت همهٔ دردسرها و ظلمهای تاریخ، ریشه در همان واقعه دارد: هجوم به خانهٔ حضرت زهرا سلاماللهعلیها و بیحرمتی به بزرگترین مقدسِ عالم. اگر در جامعهای احترامِ چنین شخصیتی پاس داشته نشود، آن جامعه مستعدِ پذیرشِ انواعِ ظلمها خواهد شد؛ از جمله، حمله به خیمههای خاندانِ وحی در کربلا، آتشزدنِ خیمهها، آوارگیِ زنان و کودکان، و دویدنِ مضطربانهٔ ایشان از خیمهای به خیمهٔ دیگر.در روایات آمده است که حریمِ آن خانه چنان مقدس بود که جبرئیل نیز بدون اذن، وارد نمیشد. امّا پس از رحلتِ پیامبر، به درِ همان خانه حمله شد، چنان لگدی بر در زدند که نالهٔ حضرت زهرا سلاماللهعلیها بلند شد و فرمود: «یا أبتاه، یا رسولَالله، انظُر ما یُفعلُ بحبیبتک…»؛ و محسن، شهید شد؛ قلب امیرالمؤمنین علیهالسلام آکنده از اندوه گشت؛ حسنین علیهماالسلام نظارهگرِ آن مصائب بودند. این واقعه، آغازِ سلسلهای از ظلمها و تباهیها بود که به کربلا و آن همه فجایع انجامید.به این ترتیب، روشن میشود که آتشی که بر خیمهٔ خاندانِ وحی در کربلا افتاد، ریشه در همان آتشی داشت که درِ خانهٔ فاطمه سلاماللهعلیها را سوزاند. همهٔ آن مصیبتها از همانجا شروع شد؛ و این، آخرین حلقهٔ پیوند میان بحثِ کلامیِ امامت و ولایت، با سیر تاریخیِ ظلم بر اهلبیت و مصائبِ جانسوزِ ایشان است.






