توحید افعالی و عظمت اهلبیت

توحید افعالی و عظمت مقام اهل بیت

مکتب وحی نبوی » دروس استاد » شرح جامعه کبیره » توحید افعالی و عظمت مقام اهل بیت

جلسه سوم از سلسله جلسات شرح زیارت جامعه کبیره در سال 1404
هرچه در عالم رخ می‌دهد، فعل خداست. اهل‌بیت در عالی‌ترین مراتب تقوا و قرب الهی اند. این یعنی توحید افعالی در عین حفظ اختیار و امتحان و عظمت مقام اهل بیت.

آنچه در این مقاله خواهید خواند:

  • فعل خدا
    • آنچه گذشت…
  • توحید افعالی
    • توحید افعالی در روایات
  • توحید افعالی و افعال بندگان
    • توحید افعالی و جبر
  • اهل‌بیت؛ عالی‌ترین درجۀ تقوا و قرب الهی
    • مساوی نبودن درجۀ رسولان الهی
  • لزوم پیروی حضرت عیسی از اسلام
    • رجعت
    • لزوم تبعیت همه انبیا از قرآن
  • اهل بیت؛ برترین جایگاهِ بندگانِ محترم خدا
    • لزوم تلاش در کنار دعا
  • چند مقدمه مهم
    • حقیقت معنای عصمت
    • اختیار و امتحان اهل بیت
    • امام و ورود ایشان به عالم مادی
      • نزول روح به بدن
    • نور اول و خطای تفکر وحدت وجودی
      • نادرستی جمله «امام، همه چیز است»
      • همه چیز از امام است!
    • امام موجود نزد ما همان امام واقعی است
    • حفظ عظمت امام در عین نزول عالم دنیا

فعل خدا

پیش‌تر گفتیم اگر کسی بگوید: «هرچه در عالم رخ می‌دهد، فعل خداست»، این سخن درست است؛ یعنی همه آنچه در عالم، از خیر و شر، واقع می‌شود، در قلمرو فعل الهی قرار دارد و از این جهت پذیرفته است. اما اگر همین شخص بخواهد از این مقدمه نتیجه بگیرد که «دیگر فعل من، فعل من نیست»، این را نمی‌پذیریم. اکنون من دست خود را حرکت می‌دهم؛ اگر کسی بگوید این نیز فعل خداست، از جهتی می‌پذیریم، اما اگر بخواهد بگوید «دیگر فعل تو نیست» و به تعبیر خود، همه افعال را فقط به خدا نسبت دهد و برای بشر و جن و ملائکه و سایر موجودات هیچ‌گونه فعلی قائل نشود، این برداشت پذیرفتنی نیست.

ریشه این انکار غالباً ترس از شرک است؛ چنین افرادی گمان می‌کنند اگر بگوییم «این فعلِ من است»، برای خدا در فعل شریک قائل شده‌ایم. از این رو، می‌گویند: اگر فعل من در کنار فعل او قرار گیرد، این دو شریک می‌شوند، پس باید فعل مخلوق را به کلی کنار گذاشت. بر همین قیاس، می‌گویند: اگر من در وجود، در کنار خدا «باشم»، در وجود هم شریک می‌شویم، پس باید گفت «ما نیستیم، مخلوقی در کار نیست» و تنها اوست و جز او هیچ موجودی نیست؛ مخلوق، به تعبیر آنان، صرفاً یک توهّم و سرگرمی است. این نوع نگرش نهایتاً به نوعی وحدت وجودِ موردِ پسندِ آنان می‌انجامد؛ وحدتی که ما آن را صحیح نمی‌دانیم.

آنچه گذشت…

در جلسه قبل توضیح دادیم ـ و من هر شب اندکی به بحث شب گذشته برمی‌گردم ـ که ما می‌پذیریم: هرچه در عالم، از خیر و شر، واقع می‌شود، فعل خداست؛ اما این سخن را به نحوی نمی‌پذیریم که مستلزم نفیِ فعل مخلوق باشد، بلکه به گونه‌ای آن را می‌فهمیم که فعل مخلوق، همچنان فعل مخلوق باقی می‌ماند. نسبت میان فعل من و فعل خدا نه «در عرضِ» یکدیگر است و نه «در طولِ» یکدیگر. اگر کسی بخواهد این نسبت را «عرضی» بداند، به شرک می‌انجامد؛ اما گفتنِ اینکه «در طول است، نه در عرض»، نیز دقیق نیست؛ زیرا سخن از طول و عرض، آن‌گاه معنا دارد که دو حقیقت، هم‌سنخ و قابل سنجش با یکدیگر باشند. حقیقتی که اساساً هم‌سنخ مخلوق نیست، با مخلوق سنجیده نمی‌شود تا بگوییم در طول اوست یا در عرض او؛ این تعابیر در این مقام، نادرست است.

توحید افعالی

اکنون پرسش این است که «توحید افعالی» چگونه معنا می‌شود؟ این‌که می‌گوییم «همه چیز فعل اوست»، به چه معناست؟ پاسخ این است که هر چه را خدا ایجاد کرده، از جمله «فاعل»، مخلوقِ پروردگارِ عالمیان است. خداوند فاعلی را ایجاد کرده که فاعلیت او نیز مخلوق خداست. اکنون این فاعل، فعل انجام می‌دهد؛ برای مثال، من دست خود را حرکت می‌دهم؛ این حرکت، فعل من است و در اصطلاح، «خلق تکوینی» به من نسبت داده می‌شود، زیرا من آن را ایجاد کرده‌ام. اما از حیث دیگری، همین فعل، فعل خدا نیز هست، نه از جهت خلق تکوینی، بلکه از جهت «خلق تقدیر».

توضیح آن‌که: کون و ایجادِ این فعل را من انجام داده‌ام، اما وقتی از منظر تقدیر و نظام اسباب به آن نگاه می‌کنیم، می‌بینیم فعل خداست؛ زیرا خداوند مرا خلق کرده، به من فاعلیت داده و صدها جریان و علت و شرط را به هم پیوند زده تا یک فعل از من صادر شود. هر فعلی ترکیبی از اجزای فراوان است و تمام آن اجزا را خدا خلق کرده و نگاه داشته است. اگر این اجزا نبود، آن فعل در واقع تحقق نمی‌یافت. این همان تقدیرات الهی است.

توحید افعالی در روایات

در روایات نیز بر این معنا تأکید شده است. از امام صادق علیه‌السلام سؤال شد: «افعال بندگان، فعل خداست یا فعل مخلوق؟» حضرت فرمودند: فعل مخلوق، از حیث «خلق تکوین»، فعل خود مخلوق است و از حیث «خلق تقدیر»، فعل خداست؛ یعنی هم فعل خداست و هم فعل مخلوق. بر همین اساس، چه آن فعل، خیر باشد ـ مانند نماز ـ و چه شر باشد ـ مانند دزدی ـ از جهت تقدیر، به خداوند نسبت داده می‌شود، نه از جهت تکوین. از جهت تکوین، آن دزد است که دست به دزدی زده و به همین دلیل، می‌توان دست او را قطع کرد؛ اما از جهت تقدیر، فعل در نظام الهی قرار دارد؛ زیرا اگر خداوند او را و اسباب و شرایط پیرامون او را حفظ نمی‌کرد، این ترکیب هرگز به‌وسیله او حاصل نمی‌شد.

بنابراین، هر چه در دنیا هست، با اطمینان و استحکام می‌توان گفت: هرچه در عالم رخ می‌دهد، فعل اوست. برای مثال، هنگامی که «شمر» جنایت خود را مرتکب شد، این فعل از جهت تکوین، فعل شمر است؛ او کشت و به همین جهت، او را لعن می‌کنیم. اما همین شمر، مخلوقِ خدا بود؛ خدا می‌توانست او را از میان بردارد. شمشیری که در دست او بود نیز مخلوق خدا و در حفظ و تدبیر او بود؛ خدا می‌توانست آن را نیز از مدار تأثیر خارج کند. این ترکیب خاص را شمر ایجاد کرد، اما همه این تقدیرات در دست پروردگار بود؛ به گونه‌ای که اگر یکی از این حلقه‌ها حذف می‌شد، هیچ‌کس نمی‌توانست هیچ کاری انجام دهد.

توحید افعالی و افعال بندگان

اگر کسی بپرسد: «آیا تمام افعال بندگان، فعل خداست؟» می‌گویم: آری، در عین حال فعل خودِ بندگان نیز هست. اما اگر بپرسد: «این افعال در طولِ فعل خداست یا در عرضِ آن؟» می‌گویم: نه در طول است و نه در عرض؛ زیرا اینها افعالِ مخلوق‌اند و مخلوق را با خالق نمی‌توان هم‌سنخ فرض کرد تا درباره‌اش از طول و عرض سخن گفت.اما اگر کسی بگوید: «فعل من، از حیث خلق تکوینی، فعلِ خداست»، در حقیقت به کفر می‌گراید؛ زیرا لازمه‌اش آن است که بگوییم امام حسین علیه‌السلام را خدا کشته است ـ العیاذ بالله ـ همان سخنی که یزید گفت: «حسین بن علی را خدا کشت».

در حالی که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها فرمودند: تو او را کشتی؛ این فعلِ توست، از سنخ خلق تکوینی، یعنی هستیِ تو این فعل را ایجاد کرده است. با این همه، همین فعلِ شمر، بدون «خلق تقدیر» و تدبیر الهی، امکان تحقق نداشت. بنابراین، این جمله که «افعال بندگان، از جهت تقدیر، فعل خداست»، سخن درستی است و ما آن را می‌پذیریم.این مطالب، همان است که دیشب نیز گفتیم و باید آن‌قدر درباره‌اش اندیشه شود تا جزئی از وجود انسان گردد. من همیشه به دوستان عرض می‌کنم: اگر مباحث معرفتی را درست و عمیق کار نکنید، یقیناً روزی فریب خواهید خورد؛ و کسانی که می‌خواهند سرِ مردم کلاه بگذارند، کم نیستند.

یزید نیز از همین زاویه وارد شد: می‌گفت «حسین بن علی را خدا کشت» تا ادعا کند این، توحید افعالی است؛ در حالی که حضرت زینب سلام‌الله‌علیها او را لعنت کردند و فرمودند: تو کشتی؛ این فعلِ تو و از سنخ خلق تکوینِ توست، گرچه از جهت خلق تقدیر، در نظام فعل خدا قرار دارد، نه از حیث خلق تکوین.خودِ آفرینش آسمان‌ها و زمین از سنخ خلق تکوینِ خداوند است؛ اما هنگامی که موجودی به صورت فاعل و مختار خلق می‌شود و به اراده خود کاری انجام می‌دهد، فعل او، هم مصنوعِ خود اوست و هم مصنوعِ پروردگارِ جهانیان؛ هم مفعول اوست و هم مفعول رب‌العالمین؛ هم فعل اوست و هم فعل رب‌العالمین.

با این تفاوت که نسبت فعل به او، از حیث خلق تکوین است، و نسبت فعل به خدا، از حیث خلق تقدیر. بر همین اساس است که می‌توان مجازات کرد: کسی که دزدی کرده است، قابل مجازات است و کسی که نماز می‌گزارد، مستحق پاداش است؛ وگرنه اگر همه چیز فقط و فقط فعلِ خدا به معنای تکوینی بود، نه پاداش معنا داشت و نه مجازات؛ هدایت بی‌معنا می‌شد، فرستادن پیامبران لغو می‌گشت، و انسان، موجودیِ مجبور می‌بود که دیگر نیازی به هدایت و ارسال رسولان نداشت.

توحید افعالی و جبر

از همین‌رو، در روایات ما می‌بینیم که اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام در برابر برخی جریان‌های فکری، بیش از دیگر موارد، به شدت ایستادگی کرده‌اند؛ از جمله در برابر «جبریه». امام صادق علیه‌السلام به‌طور ویژه در برابر جبریه قد علم کردند و فرمودند: هر عقیده‌مند به جبر، کافر است؛ جبریه از دین خدا خارج‌اند، هرچند خود را مسلمان بدانند. این در حالی است که بسیاری از مردم نمی‌فهمند سخنشان به کجا می‌انجامد؛ می‌گوید: «من به این عقیده دارم، اما به آن نتیجه ملتزم نیستم».

راست می‌گوید که تصریحاً به آن نتیجه ملتزم نیست، اما نمی‌داند محصول منطقی سخنش همان نتیجه است.نتایج، در اختیار ما نیست؛ آنچه در اختیار ماست، مقدمات است. شما مثل کسی هستید که یک ماشین‌حساب در دست دارد: «دو» را شما وارد می‌کنید، علامت «جمع» را شما می‌زنید، می‌توانستید ضرب یا منها را انتخاب کنید، دوباره «دو» را شما وارد می‌کنید؛ همه این‌ها در اختیار شماست. اما «دو به اضافه دو» دیگر نتیجه‌اش در دست شما نیست؛ ماشین طبق قانون خودش «چهار» را نشان می‌دهد. اگر بگویید «مقصود من شش یا هشت بود»، فایده‌ای ندارد؛ نتیجه، تابع آن مقدمات است. بسیاری از این افراد نیز همین‌گونه‌اند؛ و خدا را شکر که نمی‌فهمند لوازم سخنشان چیست، زیرا اگر بفهمند، کار دشوارتر می‌شود. اگر بخواهیم تا این حد دقیق وارد شویم، واقعاً یافتن موحّدِ حقیقی بسیار دشوار خواهد شد.

اهل‌بیت؛ عالی‌ترین درجۀ تقوا و قرب الهی

در ادامه بحث، به این جمله رسیدیم: «فَبلغ الله بکم اشرف مَحَلِّ المُکَرَّمِینَ وَ أَعْلَى مَنَازِلِ الْمُقَرَّبِینَ وَ ارفع دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِینَ». این تعابیر، اوصاف یک گروه خاص است: «مُکَرَّمین»، «مُقَرَّبین» و «مُرسَلین». مطابق آیه «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ»، گرامی‌ترین بندگان نزد خداوند، باتقواترین آنان‌اند. این عبارات نشان می‌دهد اهل‌بیت علیهم‌السلام در عالی‌ترین مراتب تقوا و در برترین درجات قرب الهی قرار دارند.

مقربان، کسانی‌اند که در معرفت خداوند، از همگان پیشی گرفته‌اند؛ هم از نظر زمانی، هم از نظر کمّ و کیفِ معرفت، بر دیگران تقدم دارند. اهل‌بیت، به‌روشنی در چنین مرتبه‌ای هستند.همچنین «ارفع دَرَجَاتِ الْمُرْسَلِینَ» دلالت دارد بر این‌که پیامبران در یک سطح نیستند؛ همان‌گونه که قرآن به‌صراحت می‌فرماید: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ». پس پیامبران از حیث مقام و درجه، یکسان نیستند. اما آیه «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» را برخی نادرست معنا می‌کنند و می‌پندارند «لا فرق» یعنی همه انبیا از همه جهات مساوی‌اند؛ در حالی که مقصود این نیست.

معنای آیه آن است که ما میان پیامبران الهی «تفریق» ایجاد نمی‌کنیم؛ یعنی نمی‌گوییم یکی را قبول داریم و دیگری را ـ در حالی که پیامبرِ الهی است ـ نمی‌پذیریم.همین معنا را می‌توان در باب ائمه علیهم‌السلام توضیح داد: اگر کسی بگوید «من دو امام را قبول دارم و بقیه را قبول ندارم»، این «تفریق» ایجاد کرده است. یکی می‌گوید: من چهار امام را قبول دارم، اما شش امام دیگر را نه؛ دیگری هفت امام را می‌پذیرد و بقیه را انکار می‌کند؛ مانند واقفیه که می‌گفتند: ما تا امام کاظم علیه‌السلام را قبول داریم و امام رضا علیه‌السلام را نمی‌پذیریم؛ این همان تفریق میان حجج الهی است.

مساوی نبودن درجۀ رسولان الهی

مقصود از «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» این است که ما چنین تفریقی میان پیامبران قائل نمی‌شویم؛ نمی‌گوییم حضرت عیسی را قبول داریم، اما حضرت موسی را قبول نداریم.این آیه نمی‌خواهد بگوید همه پیامبران از هر جهت مساوی‌اند، بلکه می‌گوید همه آنان را، به‌عنوان پیامبران الهی، قبول داریم. اکنون که شما مسلمانید و پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله را پذیرفته‌اید، اگر مسلمانی در عین حال که قرآن و پیامبر و اهل‌بیت را قبول دارد، بگوید: «من حضرت عیسی را قبول ندارم»، از اسلام خارج می‌شود؛ هرچند بگوید: «حضرت عیسی مربوط به امت‌های پیشین بود». پاسخ این است: او پیامبر الهی است و انکارش، انکار رسالت الهی است. به همان قیاس، اگر کسی بگوید: «عیسی پیامبر من است و در این زمان، به جای عمل به دستورهای پیامبر اسلام، به دستورات حضرت عیسی عمل می‌کنم»، او نیز از دین اسلام خارج خواهد بود.

اگر کسی اندکی با دقت به مسئله بنگرد، روشن می‌شود که هرکس بگوید: «من حضرت عیسی علیه‌السلام را قبول ندارم»، از دین اسلام خارج است؛ و نیز اگر کسی بگوید: «من در این زمان به دستورات حضرت عیسی عمل می‌کنم»، باز هم از اسلام بیرون می‌رود. ما اصلِ پیامبریِ حضرت عیسی را، در زمان خود ایشان، با جان و دل می‌پذیریم؛ اما پیامبر ما در این زمان، رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله است. فرض کنید توراتِ واقعی و اصیل، اکنون در اختیار ما بود ـ که نیست ـ یا انجیلِ واقعی نزد ما بود؛ اگر کسی بگوید: «این کتاب آسمانی است، پس من به انجیل عمل می‌کنم»، او از اسلام خارج است؛ بلکه از همه ادیان الهی نیز بیرون می‌رود.

البته اگر تورات واقعی یا انجیل واقعی نزد ما می‌بود، ما آن را می‌بوسیدیم و بر چشم می‌گذاشتیم؛ چون سخن خدا و کتاب مقدس است و حتی برای تبرک و شفاعت، به آن توسل می‌جستیم؛ اما عمل کردن به شریعتِ منسوخِ آن، در این زمان، جایز نیست و موجب خروج از دین است.

لزوم پیروی حضرت عیسی از اسلام

بنابراین، ما حضرت عیسی را قبول داریم، اما نه به عنوان پیامبرِ خود در این زمان. نقل شده است که عمر بن خطاب چند برگ از تورات را نزد پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آورد و با نگاه تعظیم‌آمیز به آن می‌نگریست. پیامبر خدا او را از این کار بازداشتند و مضمون فرمایش‌شان این بود که: من برای شما کتابی آورده‌ام که جامع تورات و انجیل و دیگر کتاب‌های آسمانی است؛ و اگر امروز خودِ حضرت موسی علیه‌السلام زنده می‌بود، حق نداشت به تورات عمل کند و باید تابع قرآن می‌بود. همچنین حضرت عیسی علیه‌السلام هنگامی که در عصر ظهور فرود می‌آیند، مجاز نیستند به انجیل عمل کنند؛ بلکه موظف‌اند طبق قرآن و به فرمان امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف عمل نمایند.

رجعت

در روایات آمده است که در مسجد کوفه، امام زمان علیه‌السلام احترام ویژه‌ای برای حضرت عیسی قائل می‌شوند؛ حتی یکی از لشکرهای مهم برای مقابله با دجّال به حضرت عیسی سپرده می‌شود و ایشان فرماندهی بخشی از سپاه حضرت را بر عهده خواهند داشت. با این همه، هنگامی که وقت نماز می‌رسد و امام علیه‌السلام حضرت عیسی را برای امامت تعارف می‌کنند، ایشان نمی‌پذیرند و می‌فرمایند: این مقامی است که خداوند برای شما قرار داده است؛ اکنون شما امامِ من هستید. در منابع شیعه و اهل سنت نقل شده است که حضرت عیسی پشت سر امام مهدی علیه‌السلام نماز می‌گزارد و به ایشان اقتدا می‌کند.

اگر عمر ما کفاف دهد و با عافیت، توفیق درکِ ظهور را پیدا کنیم، بسیاری از آنچه را اکنون فقط «می‌شنویم»، با چشم خود خواهیم دید: نزول حضرت عیسی از آسمان، معجزات ایشان، گرایش اکثریت مسیحیان به حقیقتِ عیسیِ موعود، و در نهایت، روی آوردن آنان به سوی امام زمان علیه‌السلام؛ آنان ابتدا به سوی حضرت عیسی می‌آیند و او خود به سوی امام می‌رود، و در نتیجه، همگی جز اندکی، شیعه می‌شوند و زمین در اختیار حجت بن الحسن علیه‌السلام قرار می‌گیرد.

لزوم تبعیت همه انبیا از قرآن

اگر همه انبیا، از حضرت آدم تا پیش از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، در عصر رجعت بازگردند، هیچ‌یک حق ندارند به آیین خود عمل کنند؛ بلکه همگی موظف‌اند تابع قرآن و فرمان امام زمان باشند. عظمت مقام حضرت در این است که یکصد و بیست و چهار هزار نبی، و سیصد و سیزده رسولِ صاحبِ شریعت یا صاحبِ شأن خاص، از جمله پیامبر گرامی اسلام، حضرت عیسی، حضرت موسی، حضرت ابراهیم، حضرت اسماعیل و حضرت نوح علیهم‌السلام، همگی در برابر امرِ ولیّ‌اللهِ الأعظم سرِ تسلیم فرود می‌آورند.

تصور کنید که امام زمان علیه‌السلام فرمان دهند و حضرت نوح شیخ الانبیا عرض کند: «دستور شما چیست تا انجام دهیم؟» یا حضرت عیسی بگویند: «شما فرمان دهید، ما اطاعت می‌کنیم.» عظمت این صحنه‌ها وصف‌ناپذیر است. این مطالب، فقط مفاهیمی برای شنیدن نیست؛ باید قدری آن را «حس» کرد. آدمی وقتی می‌بیند چنین اعاظم و بزرگان عالمِ خلقت در برابر امام زمان زانو می‌زنند، جایگاه حقیقی خود را می‌فهمد؛ «آنجا که عقاب پر بریزد، از پشه لاغری چه خیزد».

نگارنده، پیش از همه خود را مخاطب این ملامت می‌بیند؛ گاهی به خود نگاه می‌کند و بر حال خویش تأسف می‌خورد، هرچند کرم و بزرگواری اهل‌بیت علیهم‌السلام چنین است که همین کوچک‌ترین‌ها را نیز می‌پذیرند و به حساب می‌آورند. جایگاه امام، جایگاه عظمت و سعه رحمت است، و تأمل در این حقایق، انسان را هم متواضع می‌کند و هم مشتاق‌تر به معرفت و اطاعت.

اهل بیت؛ برترین جایگاهِ بندگانِ محترم خدا

فبلغ الله بکم أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُكَرَّمِينَ… بدین معناست که خداوند، اهل‌بیت علیهم‌السلام را به برترین جایگاهِ بندگانِ گرامی‌شده و والاترین مرتبه مقرّبان رسانده است؛ اما این رساندن، به معنای «جبر» و بی‌نقشیِ خودِ ایشان نیست، همان‌گونه که هیچ مقامی بدون سعیِ صاحبِ آن حاصل نمی‌شود، هرچند اصلِ کار از آنِ خداست.اگر به ادعیه، مانند دعاهای ماه مبارک رمضان و دیگر دعاهای منقول در مفاتیح، بنگرید، می‌بینید که مؤمن همواره از خدا «توفیق» عمل می‌خواهد: «اللهم ارزقنی حجَّ بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام»، «خدایا روزیِ من قرار ده فلان و فلان»، «توفیق نماز، نماز شب و تلاوت قرآن روزی‌ام کن».

لزوم تلاش در کنار دعا

معنای این درخواست‌ها آن نیست که انسان خود هیچ کاری نکند، بلکه یعنی: من وظیفه دارم خودم به میدان عمل بیایم، اما فعل من بدون اراده، حفظ و اذن تو واقع نمی‌شود و تا اسباب و شرایط متعددی که در قبضه قدرت توست به هم نپیوندد، اراده من به نتیجه نمی‌رسد.امیرالمؤمنین علیه‌السلام به شیعیان فرمودند: من خدا را از اینجا شناختم که مخلوق اراده می‌کند، گاهی آنچه می‌خواهد واقع می‌شود و گاهی نمی‌شود؛ اگر همه‌چیز در دست اراده مخلوق بود، باید هرچه بخواهد، بی‌استثناء تحقق یابد، پس روشن است که اراده انسان فقط بخشی از علت است، نه تمام آن.

از همین رو، کسی که برای امری دعا می‌کند، اما در جهت آن تلاشی نمی‌کند، در حقیقت خود را مسخره کرده است؛ آن‌که روزی می‌خواهد، ولی برای کسب روزی گامی برنمی‌دارد، یا از خدا علم می‌طلبد، اما نه مطالعه‌ای دارد، نه دقتی و نه جدّیتی، دین را به شوخی گرفته است.در مقابلِ این منطق، گروهی به اوهام و خواب‌ها تکیه می‌کنند و داستان‌هایی می‌سازند که غالباً نه سند روایی دارد و نه با سنن الهی سازگار است؛ از حکایتِ غسل در حوض و تبدیل ناگهانیِ شخصِ عادی به «ملا»، تا نقل خواب‌هایی که قرار است یک‌شبه جبران سال‌ها ترک تلاش و مجاهده را بکند.

این‌گونه روایت‌سازی‌ها، نه معجزه را اثبات می‌کند و نه لطف گسترده خدا را، بلکه با روح شریعت ـ که بر «توفیق الهی همراه با سعی بنده» استوار است ـ بیگانه است. افسوس آن‌که چنین سخنان سست و خواب‌محور، مخاطب و مشتریِ بیشتری دارد؛ گوینده اگر حدیث بخواند، کمتر گوش سپرده می‌شود، اما اگر بگوید «خواب دیدم»، گوش‌ها تیز می‌شود، در حالی‌که هیچ معلوم نیست آن خواب صادق است یا کاذب، و در منطق دین، نه حجیت عام دارد و نه می‌تواند جای استدلال و نصّ معتبر را بگیرد.

چند مقدمه مهم

در این چند جلسه، چند مقدمه اساسی مطرح شد:

حقیقت معنای عصمت

نخست آن‌که اهل‌بیت علیهم‌السلام «مختار»اند؛ اگر کسی بگوید چون معصوم‌اند، پس مجبورند، در حقیقت معنای عصمت را نفهمیده است.

اختیار و امتحان اهل بیت

دوم آن‌که اهل‌بیت عصمت و طهارت، در تمام لحظه‌لحظه حیاتشان ـ از آغاز آفرینش تا بی‌نهایتِ مراتب وجودی که به اذن خدا برایشان هست ـ از دایره امتحان بیرون نیستند و با اختیار خویش عمل می‌کنند. آری، فعل آنان از حیث «خلق تکوین»، فعل خود آنهاست، و از حیث «خلق تقدیر»، فعل پروردگار است؛ و این قاعده در مورد سایر مخلوقات نیز جاری است. بنابراین، هنگامی که می‌گوییم «خداوند اهل‌بیت را بالا برد»، معنایش این نیست که ایشان بی‌تلاش به مقام رسیده‌اند.

امام و ورود ایشان به عالم مادی

در «خلق اول»، اصلِ افاضه، تفضل الهی است؛ اما در مراتب بعدیِ خلقت و نزول به عوالم پایین‌تر، هرچه مرتبه وجودی پایین‌تر می‌آید، تراکم و کدورت بیشتر و لطافت کمتر می‌شود؛ مانند همین عالم مادی. امام، وقتی وارد این عوالم می‌شود، لباس همان عالم را می‌پوشد و در حدود و قیود آن قرار می‌گیرد؛ سپس مأمور است همین حدود را با سیر در طاعت و بندگی بشکند تا به «حجاب‌های نور» و از آنجا به «معدن عظمت» برسد؛ همان فرازی که در مناجات شعبانیه می‌خوانیم: «حَتّی تَخْرِقَ أَبْصارُ القلوبِ حُجُبَ النّورِ فَتَصِلَ إلی مَعْدِنِ العَظَمَةِ»؛ و این «معدن عظمت»، در مرتبه ولایت، همان حقیقت نوری امام است.

نزول روح به بدن

با نزول روح به بدن، حجاب‌های فراوانی پدید می‌آید: نیاز به هوا، آب، غذا و ده‌ها شرط دیگر که نبودِ هر یک، حیات دنیوی را مختل می‌کند. این حجاب‌ها باید «خَرق» شوند، نه به این معنا که از انسان سلب شود، بلکه به این معنا که انسان بر آنها مالکیت و احاطه پیدا کند و در عین داشتنِ بدن و عالم، اسیر آن نباشد و به معدن عظمت راه یابد. اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز در همین عالم، با همین قواعد، در عین عصمت، در متن امتحان‌اند.از اینجا پرسشی پدید می‌آید: اهل‌بیت که از نور اول خلق شده‌اند، وقتی به زمین و عوالم پایین‌تر می‌آیند، آیا آن نور اول در جای خود ثابت می‌ماند و این حضور زمینی، تنها پرتویی از آن حقیقت است، یا خودِ همان حقیقت نوری در حجاب قرار می‌گیرد؟

به تعبیر ساده‌تر: آیا حقیقت اصلی امام در جای دیگر است و این امامِ حاضر در زمین، مانند «دستِ» اوست، یا آن‌که همان حقیقت نخستین، با همه شئونش، به این عالم توجه و ظهور پیدا کرده است؟آنچه از تتبع در آیات و روایات به‌دست می‌آید، این است که امامِ حاضر در زمین، خودِ امامِ واقعی است، نه صرفاً سایه‌ای جدا از حقیقت. در روایات، برای حضورهای متعدد اولیای الهی، مانند نقلِ حضور امیرالمؤمنین علیه‌السلام در چند مکان در یک شب، نیازی به فرض «تکثیرِ ذات» و ساختن ده‌ها امام مستقل از یک حقیقت نیست؛ بلکه این، از شئون ولایت تکوینی و احاطه نوری آنهاست و روایات، چنین تفصیلی را که «امامِ حقیقی در موضعی ثابت است و از خود نسخه‌های مستقل می‌آفریند»، تأیید نمی‌کند.

نور اول و خطای تفکر وحدت وجودی

برخی، با سوءتعبیر از بحث «نور اول»، گفته‌اند چون همه انوار از امام‌اند، پس «همه چیز، خودِ امام است»؛ این همان خطای وحدت‌وجودی است که درباره خدا گفته‌اند و اکنون درباره امام تکرار می‌شود. در مقابل، برخی دیگر گفته‌اند امام نیز صرفاً یک تجلی از خداست و بس؛ این نیز به همان انحراف می‌انجامد. سخن درست آن است که: «همه چیز از امام است»، نه این‌که «همه چیز امام است». همان‌گونه که درباره فرزند می‌گوییم «این کودک از شماست»، نه این‌که «خودِ شماست». اگر جبرئیل از یک «سبحان‌الله» امیرالمؤمنین علیه‌السلام آفریده شده، درست است بگوییم «جبرئیل از امیرالمؤمنین است»، اما نادرست است بگوییم «جبرئیل، خودِ امیرالمؤمنین است». این دقت در تعبیر، مرز میان توحید و غلو را حفظ می‌کند.

نادرستی جمله «امام، همه چیز است»

اگر فرض کنیم از وجود امیرالمؤمنین علیه‌السلام نوری صادر شود و از آن نور، گل، خورشید، ماه یا آسمان آفریده شود، درست نیست بگوییم: «امیرالمؤمنین همین ماه است»؛ هیچ‌کس حق ندارد چنین نسبتی بدهد. اما اگر کسی بگوید: «ماه و خورشید و ستارگان از نور امیرالمؤمنین خلق شده‌اند»، این سخن، از نظر مبانی روایی، قابل قبول است. آنچه من از برخی عبارات شیخیه فهمیده‌ام (با تأکید بر این‌که خودِ شیخیه هم یک‌دست نیستند)، این است که گویی می‌گویند: امام، «همه‌چیز» است؛ یعنی تمام عالم، یک بدنِ واحد است که همان امام است، و دیگر موجودات اجزای این بدن‌اند.

سپس برای آن‌که ما بتوانیم با امام ارتباط برقرار کنیم، می‌گویند امام، یک «بدن جزئی» نیز دارد که همان شخص ظاهریِ امام در عالم است؛ و در عین حال، مدعی‌اند امام می‌تواند ده‌ها و صدها بدن داشته باشد و در یک لحظه در صد موضع حاضر شود. این تقریر، از نظر آنها، توضیحی برای برخی روایات حضور متعدد است، اما نباید هر نظریه‌ای را که می‌تواند پدیده‌ای را «توضیح» دهد، فوراً تأیید کرد؛ چه‌بسا راه‌حل‌های صحیح دیگری نیز برای آن وجود داشته باشد.آنچه من با توسل و تتبع در روایات ـ قدیم و جدید ـ فهمیده‌ام، این است: همه چیز از نور اول خلق شده است، اما نمی‌توان گفت «نور اول، همه‌چیز است».

همه چیز از امام است!

اگر کسی بگوید: «الإمام کُلُّ الأشیاء»، این را نمی‌پذیرم؛ چنین عبارتی در روایات نیامده و با ظاهر ادله هم سازگار نیست. اما اگر بگوید: «کُلُّ الأشیاءِ مِنَ الإمام»، یعنی همه اشیای عالم از امام‌اند، این را ـ بر اساس روایاتی که می‌گویند آسمان و زمین، خورشید و ماه، از نور پیامبر و اهل‌بیت علیهم‌السلام آفریده شده‌اند ـ می‌توان پذیرفت؛ هرچند حتی همین تعبیر را نیز برخی غلوّ می‌پندارند، در حالی که نصوص متعدد، این مضمون را تأیید می‌کنند.

تعجب از کسانی است که خود را تابع روایت می‌دانند، اما این روایات را نمی‌بینند؛ روایاتی که ـ به عنوان نمونه ـ می‌گوید: نور فاطمه علیهاالسلام مبدأ خلقت آسمان‌ها و زمین است، یا عرش از نور رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله خلق شده است. بنابراین، اگر کسی بگوید «امام، همه اشیا است»، آن را نمی‌پذیریم و حتی آن را نوعی جسارت می‌دانیم؛ زیرا در عالم، موجودات ظلمانی و پست وجود دارد که نمی‌توان آنها را عین امام دانست. اما اگر بگوید «همه اشیای عالم، از امام‌اند»، این قابل دفاع است؛ همان‌گونه که «ظلمت» از نور خلق می‌شود، ولی خود ظلمت، نور نیست، هرچند از نور پدید آمده است.

بر اساس روایات، حتی ممکن است ظلمت دوباره به نور تبدیل شود؛ «یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِم حَسَناتٍ»، و شب‌هایی همچون شب‌های خاص استغفار، ظرف همین دگرگونی‌اند. خلاصه آن‌که: امام «همه اشیا» نیست، و نباید گفته شود امام بدنی دارد که تمام عالم را پر کرده و آن همان عالم است، و این امامِ ظاهرْ تنها جزئی از آن است که تدبیر می‌شود. چنین تصویری را از روایات به دست نمی‌آوریم؛ بلکه برعکس، ظاهر روایات دلالت دارد بر این‌که امامِ حاضر، خودِ حجتِ واقعیِ الهی است، نه اجزایی از او که در پشت سرِ «بدنِ کلیِ عالم» پنهان شده باشد. اگر کسی دلیلی روایی و معتبر بر آن نظریه دارد، باید سند و دلالتش روشن عرضه شود؛ وگرنه، نسبت دادن چنین تصوری به مکتب اهل‌بیت، هم بی‌پایه است و هم خطر نزدیک شدن به غلوّ را در پی دارد.

امام موجود نزد ما همان امام واقعی است

امامی که ما اکنون با او مواجه می‌شویم، در روایات به‌عنوان «همان امامِ واقعی» معرفی شده است، نه سایه‌ای از حقیقتی دیگر که در پسِ عالم پنهان باشد؛ ما در متون معتبر چیزی جز این درک نکرده‌ایم. به‌نظر می‌رسد کسانی که سخن از «بدن کلی» و «بدن جزئی» برای امام گفته‌اند، در مواجهه با این پرسش که چگونه آن نور عظیمِ اولیه، با آن سعه وجودی و شدت نور، می‌تواند در محدوده یک بدن دنیوی ظاهر شود، دچار مشکل شده‌اند و گمان کرده‌اند اگر بپذیریم همان حقیقت در این بدن متجلی است، لازمه‌اش «کم شدن» یا آسیب دیدن شأن امام است؛ حال آن‌که چنین نیست.

حفظ عظمت امام در عین نزول عالم دنیا

تنزل وجودی ـ به معنایی که بعداً باید به‌دقت توضیح داده شود ـ به این معنا نیست که امام، از حیث عظمت، قدرت و آیت بودن برای خدا، دچار نقصان شود؛ بلکه یعنی همان حقیقتِ بلند، در حدّ و ظرف این عالم و این بدن ظهور می‌کند، بی‌آن‌که از مقام حقیقی‌اش کاسته شود. مشکل برخی در این بوده که «تنزل» را مساویِ «صدمه دیدن» یا «تقلیلِ مقام» فهمیده‌اند، و برای فرار از این توهّم، به نظریه‌هایی روی آورده‌اند که نه پشتوانه روایی روشن دارد و نه از اشکالات غلو مصون است.

با این همه، خودِ سخن گفتن درباره امام و فضائل اهل‌بیت علیهم‌السلام، از بزرگ‌ترین راه‌های سیر الی‌الله است. در روایات آمده است که شنیدنِ یک فضیلت از فضائل امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سبب آمرزش گناهان گوش می‌شود، و گفتن آن فضیلت، موجب آمرزش گناهان زبان است؛ و تا وقتی آن فضیلت مکتوب باقی است، فرشتگان برای نویسنده‌اش استغفار می‌کنند. ذکر فضائل و دفاع از مقامات اهل‌بیت، خود عبادتی عظیم است که نباید از آن غفلت کرد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده‌اند: «هیچ فضیلتی و هیچ علمی نبود مگر آن‌که من آغازگر آن بودم، و پسرم مهدی آن را تا نهایت به کمال می‌رساند.» بر این اساس، عصر ظهور، زمانِ تجلّیِ کاملِ فضائل اهل‌بیت است؛ آن‌گاه انسان تازه می‌فهمد «فضائل اهل‌بیت» یعنی چه، و بسیاری از آنچه امروز به‌صورت اجمالی می‌دانیم، در آن روز به‌صورت عینی و تامّ مشهود خواهد شد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا
حدیث منزلت

ثبت‌نام مدرسه علمیه مکتب وحی نبوی

از طلاب، علما و دانش پژوهان مستعد و جویای معارف اهل بیت علیهم‌السلام در سه موضوع خارج اصول، رجال و مبانی علوم قرآنی با تدریس استاد عالیقدر آیت الله جعفر فاضل (مدظله) به صورت مجازی ثبت‌نام می‌شود.

مواد درسی:
خارج اصول (تنقیح الاصول عن اللغو و الفضول)
علم رجال و درایة الحدیث
مبانی علوم قرآنی

تذکر:
لازم به ذکر است که این دورۀ مجازی شرط سنی یا تحصیلی ندارد و ثبت‌نام برای همه طالبان معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام آزاد است.

نحوه برگزاری دوره مجازی:
یک صوت از هر کلاس برای طلاب محترم ارسال می‌شود و عزیزان ملزم به ارائۀ متن تقریر آن درس هستند.
صوت دوم و بعدی هر کلاس پس از ارسال تقریر جلسه قبل برای پشتیبان کلاس، از سوی مؤسسه برای طلبه ارسال خواهد شد.

لطفا جهت ثبت‌نام از ساعت 9:00 الی 17:00 با مسئول ثبت‌نام توسط دکمه زیر در ارتباط باشید