آیا فطرت و عقل دو حقیقت و دو واقعیت متمایز و جدای از هم هستند؟ غریزه چیست؟ کیفیت عالم ذر چگونه بوده است؟ و…
آنچه در این مقاله خواهید خواند:
- فطرت در کتب فلاسفه غرب
- تقسیمبندی فلاسفه غرب؛ عقلگرایان و تجربهگرایان
- کلام اسلامی و دو جریان مقابل
- احکام عقل و سرعت آنها
- تفریق میان فطرت و عقل: استدلال روایی
- جایگاه متفاوت قلب و مغز
- دوست داشتن و بغض
- فطرت و جایگاه قلب
- تفاوت میان فطرت و غریزه
- سه وجهی بودن فطرت
- غریزه و دستهبندی آن
- عالم ذر و آیه میثاق
- عالم ذر
- مومن و غیر مومن در عالم میثاق
- تفصیل وجوه سهگانه فطرت
- اعتراض به گفتار صوفیان و برخی فلاسفه
- نقش انبیا و مأموریت تذکار
- تذکیر در دنیا و قیامت
- خطر و ویرانی مرجئه
- نقد شدید امام صادق
- ترکیب صوفیه و مرجئه و خطرات آن
- عصر ما
- فراموشی معرفتشناسی اهلبیت
- تعریف حقیقی دین
- فطرت و نقش معرفت امام
- نقش انبیا؛ تذکیر نه خلق
- معرفت امام؛ راه مطمئن شناخت
فطرت در کتب فلاسفه غرب
در کتب فلاسفه غربی ـچون دکارت، کانت، و دیگرانـ کلمه و مفهوم «فطرت» بر حسب اصطلاح رایج در اسلام، به شکل صریح پدیدار نمیشود. اما این فلاسفه در مباحثات خود اشارههایی کردند که معنایی شبیه به آنچه ما «فطرت» مینامیم دارند. بهویژه آن مباحثی که درباره تمایز میان «آنچه دل میگوید» و «آنچه مغز میگوید» است؛ یعنی تفاوت بین شهود قلبی و تفکر عقلانی محض.
اما متأسفانه این فلاسفه از بیان صریح و نامنهادن به این پدیده خودداری کردند. آنها این موضوع را بیشتر در قالب تقابل میان احساس و تفکر، یا میان شهود و عقل مطرح کردند، نه بهطور مستقل و با هویت خود.
تقسیمبندی فلاسفه غرب؛ عقلگرایان و تجربهگرایان
فلاسفه غرب در دو گروه اصلی تقسیم میشوند: یک گروه عقلگرایان هستند و گروه دیگر تجربهگرایان.
هر دو گروه، از یک جهت عقل را پذیرفتهاند و قبول دارند. اما میان آنها اختلاف اساسی وجود دارد. عقلگرایان معتقد هستند که عقل مستقل است و میتواند به تنهایی (بدون واسطه تجربه حسی) حقایق را درک کند. درمقابل، تجربهگرایان استدلال میکنند که عقل تنها در محدوده تجربیات حسی معتبر است و آنچه تجربه نشده، نمیتواند مورد استناد قرار گیرد.
عقلگرایان افراطی چیزی به عنوان «فطرت» (در معنایی که ما از آن سخن میگوییم) را قبول نمیکنند. زیرا آنها تمام دانش را به عقل تحویل میدهند.
کلام اسلامی و دو جریان مقابل
در میان متکلمان اسلام نیز چنین تقسیمبندی تاریخی و فکری وجود داشته است. معتزله و معتضد ـ که نمایندگان جریان عقلگرایی در کلام اسلامی محسوب میشوند ـ فطرت را در معنای واقعی و مستقل نمیپذیرفتند.
آنان این استدلال را میکردند که هر آنچه انسان میشناسد و میفهمد در نهایت محض حکم عقل است. بنابراین آنچه ما «فطرت» مینامیم چیزی جز یک نوع حکم عقل نیست. بهسخن دیگر فطرت و عقل (در نظر آنان) یک چیز هستند.
متأسفانه برخی از متکلمان و فیلسوفان اسلامی معاصر نیز در همین دام افتادهاند و ادعا میکنند که فطرت همان عقل است و فرقی میان این دو وجود ندارد.
احکام عقل و سرعت آنها
اما اگر دقت کنیم، احکام عقل خود دو نوع هستند:
نوع اول: احکامی که بسیار فوری و بدون نیاز به تأمل و استدلال برای انسان روشن میشوند. مثلاً شما فوری میفهمید که «کل بزرگتر از جز» است. برای رسیدن به این درک به استدلال طولانی نیازی نیست. یا مثلاً شما فوری میدانید که «هر پدیدهای نیاز به پدیدآورنده دارد»؛ این حکم نیز بدون استدلال مفصل، فوری برای ذهن روشن میشود.
نوع دوم:احکامی که نیاز به استدلال طولانی، تأمل عمیق و برهانهای پیچیده دارند.
گاهیاوقات رسیدن به چنین احکامی سالها طول میکشد و انسان باید مسیر طولانی استدلالی را طی کند.
برخی از متفکران اعتقاد دارند که احکام فوری و بیواسطه، همان فطرتاند. اما این تفریق نیز ناقص و نادرست است.
تفریق میان فطرت و عقل: استدلال روایی
ما این تفریق را قبول نداریم که فطرت همان عقل است. بلکه استدلالهای روایی فراوان و عقلی متعدد نشان میدهد که فطرت و عقل دو حقیقت و دو واقعیت متمایز و جدای از هم هستند.
جایگاه متفاوت قلب و مغز
یکی از شواهد صریح این تفریق، جایگاههای متفاوت این دو است:
عقل در مغز انسان فعالیت میکند و کار محاسبه، منطق، استدلال، و تحلیل متعلق به مغز است.
فطرت در قلب انسان جایگاه دارد و کارکردهایی که متعلق به قلب است، فطرت است.
این تمایز نه تنها یک مسئله لغوی یا اصطلاحی نیست بلکه تمایزی عملکردی و واقعی است. انسان میتواند درک عقلی محض داشته باشد (یعنی مغزش آن را تحلیل کند) اما احساس و حس قلبی متفاوت است.
دوست داشتن و بغض
بیایید یک مثال عملی و روشن بیاوریم؛ شما پدر و مادر خود را دوست میدارید و این دوست داشتن و عشق و محبتی که نسبت به پدر و مادر احساس میکنید کار عقل و مغز نیست. این یک حس و احساس قلبی است. عقل میتواند دلایل این دوست داشتن را تحلیل کند، اما خود احساس دوست داشتن از کار عقل نیست؛ این از عالم قلب است.
از سوی دیگر شما میدانید و عقلتان به این درک رسیده که دشمنان اهلبیت علیهمالسلام پلید و بدکردار هستند. این شناخت و این درک کار عقل است. شما میتوانید دلایل و برهانهای عقلی برای این ادعا بیاورید.
اما احساس بغض و دشمنی و خشم نسبت به این افراد، خود یک حس قلبی است، نه کار عقل. عقل شما به دشمنی آنها پی برده است، اما حس و احساس دشمنی، متعلق به قلب است.
نتیجه اینکه در این مثال دو چیز عمل میکند؛ اول شناخت و دانش (که کار عقل است) و دوم احساس و حس (که کار قلب است). این دو یکی نیستند و نمیتوان یکی را به دیگری تحویل داد.
فطرت و جایگاه قلب
روایات اسلامی از اصول کافی گرفته تا نهجالبلاغه و دیگر منابع معتبر شیعی و سنی بر این اساس است و صریح میگویند که جایگاه فطرت، قلب است نه روح، نه ذات مجرد و نه مغز.
متأسفانه مفسران قدیمی در ترجمه و تفسیر قرآن، هرجایی که کلمه «قلب» آمده است آن را با «مغز» تفسیر کردهاند؛ گویی تصدیق نمیکردند و قبول نمیداشتند که قلب دارای کارکرد مستقل و حقیقت خود است. آنها با عینکهای تحتتأثیر فلسفه غرب، به قرآن نگاه میکردند و میخواستند تمام مفاهیم را به مغز و عقل تحویل دهند.
قرآن کریم در آیه ۳۳ سوره روم فرمود:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»
(سرشت الهی است که خداوند مردم را بر آن آفرید)
قرآن کریم فطرت را با صراحت اسم نهاده و مقام و جایگاه آن را در قلب انسان معین کرده است.
امام صادق علیهالسلام این آیه را شرح فرمودند و با وضوح تام تصریح کردند که معرفت خدا در سرشت هر انسان نهاده شده است و آن جایگاهی که این معرفت در آن قرار گرفته است، قلب است.
روایات فراوان تأیید میکنند که این معرفت در قلب است، نه در مغز و نه در ذهن محض.
تفاوت میان فطرت و غریزه
اکنون باید به مسئلهی دیگری پرداخت: فرق میان فطرت و غریزه.
غریزهها، آنچه در ژن و طبع انسان و حیوان مشترک است را شامل میشود. غریزهها عبارتاند از:
– شهوت جنسی
– شهوت و تمایل به قدرت و برتری
– تمایل و اشتهای به غذا و آب
– خواست و اراده مطلق (بدون تعیین مورد)
– و نظایر اینها
اما فطرت و غریزه دو دسته مختلفند. آنها با هم یکی نیستند.
سه وجهی بودن فطرت
فطرت، همانگونه که امام باقر علیهالسلام به تفصیل توضیح دادند، سه وجهی است. یعنی فطرت دارای سه جنبه و سه وجه است و فقط و فقط آن سه وجه است که فطرت محسوب میشود. هرچیز فراتر از این سه وجه، فطرت نیست.
غریزه و دستهبندی آن
هر آنچه در وجود انسان جزء طبع جسمانی، غریزه و خاصیت ژنتیکی است در دستهی غریزه قرار میگیرد. این شامل تمام آن شهوات و رغبتها و تمایلهای طبیعی است.
اما فطرت، به آن معنایی که امیرالمومنین علیهالسلام و ائمه طاهرین علیهمالسلام از آن سخن میگویند، فقط و فقط معرفت و اقرار است. یعنی معرفت الله و اقرار به الوهیت او و صانعیت و پروردگاری او.
غریزه همیشه منفی نیست. نکته مهم این است که غریزهها همیشه منفی و ناپسند نیستند.
روایات اصول کافی (بهویژه باب مربوط به غریزهها) نشان میدهد که برخی از غریزهها و خصوصیات طبیعی، مثبت و ستودنیاند و معتبر هستند.
امیرالمومنین علیهالسلام در نهجالبلاغه سخن از «جود» (یعنی سخاوت و بخشش) و «خساست» (یعنی بخل و تنگدستی) میگویند و اینها را به عنوان ویژگیهای ارثی و ژنتیکی معرفی میکنند که میتوانند از پدر به فرزند منتقل شوند.
یعنی غریزه میتواند در سوی خیر و نیکی نیز جریان یابد. یعنی سخاوت و بخشش (که غریزهای ارثی است) میتواند خوب و مطلوب باشد و بخل (که نیز ارثی است) میتواند نادرست باشد.
اما فطرت، کاملاً مختلف است. فطرت تنها و تنها معرفتشناسی و اقرار الهی است.
عالم ذر و آیه میثاق
اکنون به یکی از مهمترین موضوعات برویم:
خداوند سبحان در آیه ۱۷۲ سوره اعراف فرمود:
«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى»
(یادآور شود: هنگامی که پروردگار شما از پشت پسران آدم، فرزندان آنان را خارج ساخت و بر خویشتن، شاهد برقرار ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بلی!)
عالم ذر
این عالم و این جریانی که در این آیه توصیف شده است، عالم میثاق یا عالم ذر نامگذاری شده است.
در این عالم، خداوند از تمام فرزندان بنیآدم (از پشت حضرت آدم علیهالسلام تا روز قیامت) کسانی را که برای ورود به دنیا مقدر بود و از نظر علم الهی تعیین شده بودند بیرون آورد و سوال کرد:
«آیا من پروردگار شما نیستم؟»
و روایات و تاریخ روحانی ما بیان میکند که تمام این ذراتِ انسانی جواب دادند: «بلی».
مومن و غیر مومن در عالم میثاق
نکته بسیار مهم این است که روایات تصریح میکنند که در این عالم میثاق برخی مومن بودند و برخی مومن نبودند. اینچنان که برخی با اقرار صادقانه جواب دادند «بلی، تو پروردگار ما هستی» و برخی دیگر (اگرچه در ظاهر جواب دادند) اقرار درونی و معنوی نداشتند.
عقل شرط امتحان است. این نکته بسیار حساس است: اگر انسانها در عالم میثاق عقل نداشتند، امتحان و سوال از آنها معنایی نداشت. خداوند تنها از کسی سوال میپرسد که عقل داشته باشد و بتواند درک کند.
روایات بیان میکنند که در عالم میثاق، عقل موجود بود. زیرا همانجایی که خداوند این سوال را پرسید و برخی اقرار کردند و برخی اقرار نکردند، این نشان میدهد که اختیار و آزادی اراده وجود داشت، و خداوند امتحانی حقیقی برپا کرد.
بنابراین عقل از فطرت قبلتر است. عقل باید موجود باشد تا امتحان رخ دهد. فطرت پس از این امتحان و اقرار، در قلبهای انسان نهاده شد.
تفصیل وجوه سهگانه فطرت
امام باقر علیهالسلام با صراحت تام تصریح فرمودند که فطرتی که در دل انسان نهاده شده است، سه وجهی است.
این سه وجه عبارتاند از… (روایات در اصول کافی بیان میکنند)
فقط این سه وجه است که فطرت محسوب میشود. هر چیز فراتر از این، یا به دستهی غریزه و طبیعت جسمانی تعلق دارد، یا به دستهی علوم بدیهی و احکام عقلی تعلق میگیرد.
امام صادق علیهالسلام (پسر امام باقر) این موضوع را نهتنها تأیید فرمودند، بلکه توسعه و تفصیل دادند و مطالبی دربارهی جایگاه قلب در فطرت، و دربارهی نحوهی کارکرد فطرت بیان فرمودند.
اعتراض به گفتار صوفیان و برخی فلاسفه
برخی از فلاسفه و متفکران اسلامی (مانند ملاصدرا و دیگران) فطرت را مربوط به روح میدانند و نه مربوط به قلب.
دلیل اصلی آنها این است که روح در خواب و برزخ از بدن جدا میشود. درخواب صادق (یعنی خواب واقعی که روح واقعاً از بدن خارج میشود) روح انسان با بدن حاضر نیست بلکه جاهای دیگری است. در آن عوالم (خواب و برزخ) نیز روح دارای ایمان است.
بنابراین آنها استدلال میکنند که اگر فطرت (و معرفت الله) مربوط به قلب بود و قلب مربوط به بدن است پس با خروج روح از بدن، فطرت نیز باید فاقد ارزش شود. اما روح در برزخ هم دارای ایمان است. پس فطرت باید مربوط به روح باشد نه قلب.
اما این استدلال صحیح نیست. چند دلیل داریم:
اول: ایمان روح، وابسته به فطرت قلب نیست بلکه روح خود مومن است. روح، حتی قبل از تعلق به این بدن مادی، وجود داشته است و در عالم میثاق نیز دارای ایمان بود یا نبود.
دوم: در عالم میثاق، روحها مومن بودند یا مومن نبودند. این ایمان روحها، در آن زمان از کدام منبع ناشی شد؟ در آن زمان، قلب (به معنای این قلب مادی) وجود نداشت. پس ایمان روحها در عالم میثاق، مربوط به نفس روح است، نه به قلب.
سوم: فطرت، در هنگام نزول روح به این بدن، در قلب نهاده شد. یعنی فطرت و ایمان روح دو حقیقت متمایز هستند. روح قبل از فطرت قلبی، دارای ایمان بود (یا نبود). اما فطرت، در دنیا، وقتی روح وارد بدن میشود، در قلب تعبیه میشود.
چهارم: روح همیشه با بدنی هماهنگ است. حتی در عوالم برزخ و قیامت، روح با بدن مثالی یا بدنی لطیف سروکار دارد. نمیتوان گفت روح کاملاً بدون جسد و بدون قلب وجود دارد. در برزخ، این بدن «مثالی» است (یعنی بدنی لطیف و غیرمادی) اما بازهم بدن است و بازهم قلبی دارد.
نتیجه: فطرت، جایگاهش قلب است؛ چه قلب این دنیا و چه قلب عوالم دیگر. اما ایمان روح، مسئلهای متفاوت و قبلتر است.
نقش انبیا و مأموریت تذکار
خداوند سبحان انبیا و رسولان را برای یک منظور اساسی فرستاد: برای یادآوری و تذکیر.
قرآن کریم کلمه «تذکیر» را برای نقش انبیا بکار برده است. این کلمه معنای عمیق دارد: تذکیر یعنی یادآوری، یعنی به خاطر آوردن آنچه انسان فراموش کرده است.
این یعنی چه؟ این یعنی خداوند سبحان عهدی که با انسانها در عالم میثاق بست، ثابت کرد و تحکیم بخشید. آن اقرار و پیمانی که انسانها در عالم ذر دادند، خداوند آن را در دلهای آنان نهاد و ثابت کرد.
اما بعدها: با عبور زمان، با پوششهای غلیظ بدن، با حجابهای جهالت و گناه، مردم این حقیقت بنیادی را فراموش میکنند. آنها دور میافتند از درک این واقعیت که خدا خداشان است.
انبیا برای این میآیند: برای یادآوری. برای اینکه مردم را یاد دهند آنچه در عمق قلبهای آنها، در سرشتهای آنها، نهاده شده است.
تذکیر در دنیا و قیامت
در دنیا چون تحت حجاب و پوششهای غلیظ بدن هستیم به تذکیر و یادآوری نیاز داریم. انبیا میآیند و میگویند: «یادتان آید! اینجا خداست! اینجا پروردگار است!»
اما در روز قیامت این حجابها برداشته میشود. روح و ذات انسانها بدون حجاب است. دیگر نیاز به تذکیر نیست. تمام وقایع سابق ـ تمام آنچه در عالمهای قبلتر رخ داد ـ برای انسان روشن میشود، مثل اینکه سه ساعت پیش اتفاق افتاده باشد.
خطر و ویرانی مرجئه
متأسفانه در تاریخ اسلام، گروهی که مرجئه نامنهاده شدند، به تفسیری نادرست و مضر از ایمان دست یافتند و پای بند شدند.
مرجئه ادعا میکنند:
ایمان در قلب است. عمل مستقل نیست. ایمان و عمل دو چیز جداگانه هستند.
به سخن دیگر هر کسی خدا را باور کند (حتی اگر در رفتار و عمل و اختیار کاملاً خلاف باشد)، مومن است.
حتی اگر این شخص دشمن اهلبیت علیهمالسلام باشد. حتی اگر قاتل باشد یا هر چیز دیگر آنها میگویند: تا خدا را باور داشت، مومن است.
نقد شدید امام صادق
امام صادق علیهالسلام این عقیده را با شدیدترین انتقاد مورد سوال قرار دادند. آنان فرمودند:
اگر این دیدگاه درست باشد، پس ابنملجم (قاتل امیرالمومنین علیهالسلام) که از نظر فرقهای خود را مومن میدانست بهشتی است؟
شمر و سلار (قاتلان امام حسین علیهالسلام) که اقرار کردند «خدا هست» بهشتی هستند؟
آنها فرمودند: این دیدگاه مرجئه در واقع دشمنان اهلبیت را به بهشتی تبدیل میکند. چون اگر تنها اعتقاد قلبی کافی باشد و عمل و رفتار اهمیتی نداشته باشد؛ پس قاتلانِ معصومین نیز تا آنجا که خود را مومن میشمارند بهشتی خواهند بود.
این تفسیر مرجئه، بسیار خطرناک و ویرانگر است.
ترکیب صوفیه و مرجئه و خطرات آن
تاریخ نشان میدهد که صوفیه در زمان امام صادق علیهالسلام و بعد از آن، تفکر مرجئه را به برنامههای خود وارد کردند.
صوفیان اولیه (مثل حسن بصری) اسمی رسمی و سازمانی نداشتند. آنها بهسادگی به معارف قلبی و شهودی علاقهمند بودند.
اما بعدها اسم صوفیه رسمیتر شد و سازمانهای صوفی پدید آمدند. برنامههای مشخصی تشکیل شدند و در این میان، تفکر مرجئه که معارف قلبی را از عمل و رفتار جدا میکند وارد اندیشههای صوفیه شد.
این ترکیب بسیار مضر بود و است. از یک طرف، صوفیه معارف قلبی و روحانی را مطرح میکردند (که خوب بود)؛ اما از طرف دیگر، مرجئه آنها را از عمل و رفتار جدا کردند.
نتیجه اینکه معارف قلبی بدون عمل؛ ایمان بدون عمل؛ یادآوری الله بدون تغییر رفتار.
این ترکیب باعث شد که بسیاری از دنبالکنندگان صوفیه، معارف را بیرونی و بیتأثیر ببینند.
انتقاد از وضعیت حوزههای علمی معاصر و فراموشی معارف اهلبیت
عصر ما
متأسفانه در حوزههای علمی و دینی معاصر (حتی حوزههای شیعی) معارف اهلبیت (که اصل و ریشه دین است) کمرنگ شده و حاشیهای شده است.
درسهای فقه و اصول اگرچه جای خود را دارند و اهمیت دارند (و ما هیچ ایرادی به آنها نداریم)، اما این درسها بر معارفِ اهلبیت ترجیح یافتند.
فراموشی معرفتشناسی اهلبیت
اما معرفتشناسی اهلبیت و شناخت امام ـ که ریشه و پایه دین است ـ به حاشیه رانده شده است. حتی در برنامههای حوزوی، کمتر درسِ معارف اهلبیت تدریس میشود.
وقتی فقه و اصول بدون معارف اهلبیت تدریس میشود، بیروح و بیمعنی میشود. اینها تنها قوانین و احکام جافی میشوند، نه دین زنده و روحانی.
اینجا نقطهی اصلی و حساس است؛ هر آنچه در دین میتوان بدون امام توضیح داد دین نیست.
شریعت (یعنی قوانین و احکام)، میتواند تغییر یافته و عوض شود. خود رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) احکام را در طول دورهی نبوت، عوض کردند. برای مثال: جهت نماز اول به بیتالمقدس بود، بعد به مسجدالحرام تغییر کرد.
اما معرفت الله و معرفت امام ثابت است، تغییرناپذیر است، برای همه عصرها و افراد، یکسان است.
تعریف حقیقی دین
دین، در اساسترین معنی خود تنها و تنها شناخت الله و شناخت نمایندهی الله است.
قلب انسان باید خدا را بشناسد. قلب انسان باید امامِ زمان خود را بشناسد و بپذیرد.
اگر کسی دینش را بدون امام تعریف کند، آن دین نیست؛ آن محض فلسفه است و نظریه محض است.
اگر کسی به جای معرفت امام چیز دیگری را جایگزین کند (مثلاً معرفت انسانی محض، یا فکر تاریخی، یا هر چیز دیگری) مسیری رفته است که دین نیست.
فطرت و نقش معرفت امام
فطرت واقعیتی ثابت و جداییناپذیر است.
فطرت یک واقعیت ثابت، نورانی و جداییناپذیر از وجود انسان است.
خداوند این را در قلبهای همه انسانها نهاده است. این نهاد خدایی نمیتواند فاسد شود، نمیتواند ریشهکن شود، نمیتواند کاملاً مخفی شود. حتی گناهکارترین انسان و دورافتادهترین شخص از دین، نمیتواند این ندای درونی را کاملاً خاموش کند. این ندا، این فطرت، همیشه در عمق وجود هستیاش باقی میماند.
نقش انبیا؛ تذکیر نه خلق
انبیا و اوصیا برای تذکیر فرستاده شدند، نه برای خلق فطرتی که از ازل موجود است.
آنها نمیآیند تا چیزی نو و تازه در قلبهای انسان بگذارند. آنها میآیند تا یادآوری کنند. تا آن راه بسته را دوباره باز کنند. تا انسانها را بیدار کنند از خواب غفلت و جهالت.
معرفت امام؛ راه مطمئن شناخت
در این میان، معرفت امام و شناخت نقشهای ائمه در هدایت مردم و در معارف اسلامی نه تنها در فهم صحیح دین ضروری است بلکه در رسیدن به کمالات انسانی نیز لازمالاجتناب و اجتنابناپذیر است.
انسانی که معرفت امام ندارد چیزی را از درس دین و معارف اسلامی نفهمیده است حتی اگر هزار کتاب خوانده باشد.


